تبليغاتX
شمارش معکوس

شمارش معکوس

 

عادت بدی بود...

غریبه ها برایم آشنا نمی شدند و در عوض سنگین ترین حرفهایم را می شنیدند و تمام

و آشناها برایم غریبه نمی شدند و در عوض شانه شان تنها امید نا امیدی هایم می ماند.

روزیکه اینجا زاییده شد نمی دانستم چرا و چه طور اینجا می میرد؟

جاییکه خوب بود برایم...خوب!

و شاید اگر قابلیت برگه های کاغذی دفترم را داشت

اینجا هم لکه های درشت خشک شده شبانه ام را رسوا میکرد

خوب بود اینجا...

خوب شروع شد

در اوج برزخ و ترس از دیدن یک محرم حریم

ترسی که هیچ وقت از بین نرفت و تلخ شد

ترسی که بغض شد و اشک شد و غم شد و سکوت شد و ...

الان هم همه با هم شکستند بر سرم و کوله بار بسته ام را به دستم دادند

ترسی که فریاد هم شد حتی ...

به زمین گذاشتن قلم و بستن جلد این دفتر یعنی قبول خیلی چیزها

یعنی تسلیم در برابر همان ترس

یعنی دیدن واقعیت

یعنی باور گول خوردن خودم از خودم

یعنی از همان اول تنها بودن

 پر از حرفهای غریبه پسندم دیگر

اینجا که آشنایی غریبه نمی شود ... کلامم در دهان خشک می شود !!

 


نه! وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگرچه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست!

دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد......

 

 

خداحافظ همین حالا .

+ شمرده شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 14:24 توسط ساعت بي عقربه


 

دوست دارم آنقدر بدوم که این آتش به جان گرفته شده ام رهایم کند.

اما حیف که طبیعت آتش است که

هرچه بیشتر بدوی سخت تر گریبانت را می فشارد !!

+ شمرده شده در دوشنبه یکم تیر 1388 1:1 توسط ساعت بي عقربه


 

نمی دانم کجا... این بار انگار یک جای جدید.یک جایی غیر از تمام این ۴ سال...

انگار بار اول است که قرار شده نگاهم به برق گنبدش بیفتد.

این بار منم و دلم...

دلیل ویژه ای برای بازگشتم ندارم.

کاش برنگردم.......


عجیب دعایم کنید

+ شمرده شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 1:17 توسط ساعت بي عقربه


 

خرده های شکسته ام را روی هم چیده ام که فقط باشم.

می دانم! تکه های خالی بدجور به ذوق خودم هم می زند.گم شده اند آنها...

آهسته راه می روم ،آهسته حرف می زنم،آهسته نفس می کشم که تکه ای از این میان نلغزد و فرو نریزم

فقط چیده شده ام... به نگاهی متلاشی می شوم باز ...

+ شمرده شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 1:37 توسط ساعت بي عقربه


 

- دیگه کاری به کارش ندارم...اینجا جایی نبود که بعد از دو سال باید بهش می رسیدم.خیلی سخت و تلخ شده

- چرا ازش نمی پرسی مشکلش چیه؟

-  اگه بخواد خودش میگه!!!

- برای مهم های زندگیت تلاش کن که هیچ وقت حسرت زمان از دست رفته ات رو نخوری

- مهم؟!

نمیدانست انگار که می خواهد مهم ترین ِ زندگی اش را ترک کند.

- وقتی فقط حس کنه که ناز تو و نیاز اون یه طرفه است بالاخره خسته میشه...حتی بعد از دو سال!

مطمئن باش جایی کم گذاشتی

 

چند روز بعد اس ام اس زد:"دکتر! مریضمون شفا پیدا کرد... بعد از مدتها داره می خنده"

به من میگفت دکتر!

بعد از مدتها لبخند زدم...

+ شمرده شده در یکشنبه دهم خرداد 1388 20:30 توسط ساعت بي عقربه


 

فقط حرف می زنم...

نه حرف دل

+ شمرده شده در جمعه هشتم خرداد 1388 23:4 توسط ساعت بي عقربه


 

برای دیدار دست شکسته ای سر و دست می شکنیم

هیچ کس اما به عیادت دلهای شکسته نرفت...!!

+ شمرده شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 19:30 توسط ساعت بي عقربه


 

دلم می خواهد تمام تنهایی ام را روی دوشم بگذارم و

به دور ترین جای ممکن بروم

جایی که هیچ دوپای حریص و از خود متشکر و متوهمی

فکر نکند که کلامم را لمس می کند

+ شمرده شده در جمعه یکم خرداد 1388 1:53 توسط ساعت بي عقربه


 

این روزها همه چیز به طور عجیبی آرام بود...

می دانستم هیچ چیز سر جای خود نیست.

امروز همه چیز سر جای خود قرار گرفت !

احتمالا اشتباهی رخ داده بود

می دانم... از روزگار بعید است آن آرامش....

+ شمرده شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 1:7 توسط ساعت بي عقربه


 

آنقدر این داستان تکراری تکرار شده که دیگر کسی با شنیدنش نه اشک می ریزد و نه می خندد.

بی تفاوت از شنیدنش گاز دیگری از بستنی نیمه تمام خود می زند

من اما هنوز می گریم...

+ شمرده شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 23:37 توسط ساعت بي عقربه


 

میدونستی تا وقتی واسه آدما هستی که به نفعشون باشه؟

می دونستی اگه نتونی لطفی رو که میخوان انجامش بدی از اینکه تو رو دارن متاسف میشن برای خودشون؟

می دونستی هر کی به فکر خودشه؟

می دونستی از دید آدما اونیکه حوصله نداره حق انجام هر کاریو داره و اونیکه عصبانیه میتونه آدم بکشه؟! دلیل محکمی داره... چون عصبانیه!!

می دونستی یه وقتایی انگار یهو پشتت خالی میشه و تو میمونی و تو؟

...

می دونستی دنیا خیلی بی معرفت تر از اونیه که میگن؟

+ شمرده شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 22:48 توسط ساعت بي عقربه


 

بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت

اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست...

 

 

 

 

 

 

بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند

خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب


 

پ.ن:  عاشقشم...

 

+ شمرده شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 0:56 توسط ساعت بي عقربه


 

شده ام مثل برگهای پاییز کودکی خواهرم

...

هیچ کس یادش نمی رود وقت گذشتن از من

روحم را خرد کند و از صدایش لذت ببرد...

+ شمرده شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 1:5 توسط ساعت بي عقربه


 

به قصد ساختن،سوخت...

اما خاکستر شد!

+ شمرده شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 1:16 توسط ساعت بي عقربه


 

چقدر دلم می خواست مسافر بودم...

همسفر همسفران

در میان تلاطم های این روزها و فراز های پر شیب خستگی...

شاید آرام می گرفت تن کبودم در دستان سرد نیمکت حیاطتت

تنها می توان اشک چشمم را بدرقه راهشان کنم و اذن دخول تو را پشت سرشان بخوانم!

سلامم را به دستشان می سپارم که برایت پیغام بیاورند.

هوای این دل بیچاره است که همیشه به بهانه تو بهاری است...

 

+ شمرده شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 22:18 توسط ساعت بي عقربه


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

در فصل هندوانه هوس انار کرده بودم!
ثانیه ها را بر عکس کوک کردم ..
تا مرا به رویای سرخ انار برسانند.
این نزدیکترین راه بود برای رسیدن به دانه هایش...
شاید تا زمستان بعد ...
همه انارها دانه می شدند!

....................................
نه کپی ، نه یادداشت، نه ذخیره، نه حتی نظر !

فقط بخوان و برو ....


صفحه نخست
پست الکترونیک





با من بشمار

sanye_shomaar@yahoo.com

شمارشهای پیشین

تیر 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386



قالب های نایت اسکین