بیتر انسر ...

 

- دوستت داشت؟

 

 

 

- نمیدونم ......

 

پ.ن : #خارج_از_خط

من به زندان توام یا تو به زندانی من ......

چقدر دلم میخواهد

بوی پیراهن یوسف ...

از این روزهایم به مشام برسد ....

 

همه چیز از وقتی ترسناک می شود ...

که "خود" ت شوی ....

نه "او" ......

 

می درم هر چه حجاب است که شاید بشود

زخم پیراهن تو جامه عریانی من ....

 

۲۷ فروردین هزار و سیصد و نود و پنج

لیله الرغایب 

 

او ...

زلزله می آید ....

و جهان زیر پایم ...

با همه متعلقاتش 

می لرزد!...

 

مرا می چسبانی به خودت

بالا می بری ام

 

صدایت ارام است

"هر چیزی غیر از من نابود شدنی ست ...."

 

و چقدر خوب

که هیچ کس شبیه تو نیست ....

 

همه اینها که ادعاهایشان گوش فلک را کر کرده ...

 

چه مدعای راستگویی هستی ....

و من چه دیر باورم ....

 

هیچ کس شبیه تو نیست ....

 

بر میگردم به زمین

 

و روی شانه هایم

رد تکیه گاه محکمی بر جا مانده است ....

 

 

یا ذوالجلال و الاکرام...

خیری ندیده ایم از این اختیار ها .....

 

می دوم ....

تمام مسیر را ...

تا می ایستم صدای پای آمدنش را می شنوم ....

باز می دوم ....

می دوم ...

می دوم ....

 

به تمام علامتهای راه توجه می کنم ...

به همه چیز هایی که می فهمم ...

که راه را درست بروم و گم نشوم ....

 

می دوم ....

آخرین نشانه را می گیرم و می دوم ...

فکر میکنم .... که دیگر تمام شد ....

 

می توانم کمی بایستم ....

کمی خستگی از تن به در کنم ....

 

اما برای اطمینان

باز می دوم ....

به پشتیبانی آخرین نشانه ....

 

می رسم به ته یک کوچه

روی دیوارش چیزی نوشته ....

 

سرعتم را کم می کنم ...

به دیوار نزدیک می شوم ....

 

"قال قد اجیبت دعوتکما فاستقیما و لا تتبعان سبیل الذین لا یعلمون "

 

در بهت

حیرت

خستگی

عجز

نا توانی

 

 

سر بر زمین میگذارم

نمیفهمم ....

 

 

صدای پایش به گوش می رسد ....

 

یادش ....

به من رسید ....

 

 

یا جامع کل فوت

ما را به آب دیده شب و روز ماجراست ....

گیر کرده ام در این گره زندگی ...

نه میخواهم بپرم و بگذرم

نه میتوانم بمانم و حل کنم....

 

انگار همه کار میکنی که بگویی "به این کارها نیست..."

و من ... فکر میکنم نمی شود چون من نمی توانم ....

و می شود ...چون من نمی توانم ....

و مدام در صدد رفع این نتوانستن ها ....

خودم را به در و دیوار می کوبم ....

 

فرمول های دنیا را بلد نیستم ....

و فکر می کنم که این گره ها به همین خاطر است ....

می مانم روی یک گره ....

و می گردم به دنبال فرمول ...

به دنبال دو دو تایی که جوابش چهار شود ....

جواب را دارم و در پی فرمول معادله می گردم

و دستم خالیست از هر چیزی ....

از هر چیزی که مرا وصل کند به این فرمول ها ....

 

باز یاد این آیه می افتم .....

و من یَتَّقِ الله .....

تقوا. ....

 

باید کاری کرد ....

 

تمام فرمول های دنیا در تقوا نهفته ست ....

تمام نشدن های دنیا در تقوا شدنی می شود ....

وقتی انسان نا محدود شود ...

وقتی رشد کند....

وقتی" بی من "شود ....

 

میخواهم بگذرم از این گره ....

خسته ام دیگر ....

می خواهم بپرم از این گره و بروم به سوی گره بعدی

معادله بعدی

صورت مساله بعدی.....

 

اما هر چه تقلا می کنم ....

رد شدنی در کار نیست ....

انگار .....

هر دو پایم در این گره ، گره خورده اند ....

 

تمامش کنید ....

تمامم کنید ....

 

 

سیزدهم فروردین ماه هزار و سیصد و نود و پنج

کهف الشهدا

تهران

ایران

قاره آسیا

کهکشان راه شیری

دنیا.........

 

 

یا غافر الخطایا ....

مرگ هم چاره دلتنگی ماهی ها نیست ....

می گویی تو را در دنیا ببنیم

در همین اتفاقات روزمره 

در همین گفتن ها و خندیدن ها

همین دور همی ها

همین مسافرت ها

 

و شاید ....

آن آتشی که به جان جنگل افتاده بود

و دامنش دامن مرا گرفت ....

زبان تو بود که بگوید

برای هر کاری باید در آن تخصص داشته باشی ....

که شاید آتش این روزها ....

چیزی از جنس همان باشد ....

و تلاشهای بی امانم

بی نتیجگی ها

و حتی .... آتشی بر دامنم ....


نمی دانم ....

اما

دست روی دست گذاشتن و نگاه کردن اصلا از من بر نمی آید .....

 

یار دوست دارد این آشفتگی
کوشش بیهوده بِه از خفتگی ....

 

پ.ن : امروز یاد گرفت بگوید "من" ....

خدا  می داند چند سال دیگر از امروزش پشیمان شود .........

 

 

یا غیاث المستغیثین ....

من مات تصویر توام ....

شبیه مردهایی که چند معشوقه دارند ....

همه را دارم

اما

هیچ کدام حالم را خوب نمی کند ....

 

هیچ کدام تو نیستی!

 

همه تو را میخواهیم

و عجیب .... که چقدر کم شبیه توئیم ...

اصلا شبیه تو نمی بخشیم

شبیه تو محبت نمی کنیم

شبیه تو رشد نمی دهیم

شبیه تو کرلمت نمی دهیم

و شبیه تو راه جبران باز نمی گذاریم ....

 

شباهتی به تو ندارم و با این حال

تو را می خواهم

و اشتباهی تو را

در جاهای دیگر و کسانی دیگر جستجو می کنم ....

اشتباهی تو را گم می کنم .....

 

و شاید احسن الحال همین باشد

که انسان "فهم" کند

که تو را گم کرده ...........

 

یا غیاث المستغیثین ....