خلق الانسان من علق

وقتی برای اولین بار سوره علق رو خوندم

حس کردم جواب همه سوال ها و نیازهای ادم ها تو این سوره ست

همه چی !

آدم ها باید به یه جایی وصل باشن تا آروم باشن

آدم ها باید "متعلق" باشن ...

و اونیکه به جایی وصل نیست 

برای خودش تکیه گاه توهمی درست میکنه !

حالا مشکل میشه دو تا !

مثل درمان اعتیاد شیشه با ترامادول !

مثل از چاله به چاه افتادن !

 

مدتهاست این سوال در ذهنم می رود و می آید

اما گاهی شدت میگیرد

 

ازش پرسیدم : تو پشتوانه داری تو زندگیت؟

نمی دونم چندم عید بود ....

مغزم گره خورده بود

به قول فاضلی "گوریده بودم به خودم"

گفت : اره.... قرآن ...

ماتم برد

همین طور به صفحه موبایل و تکستش نگاه می کردم

گفتم : یعنی واقعا وقتی مشکلی پیدا میکنی ته دلت از داشتن قرآن گرم میشه و میگی آخیش که قرآن هست که بتونم باهاش مشکلمو حل کنم ؟؟

 

چند تا دیگه از این "یعنی واقعا" ها پرسیدم و تهش گفت

اینطور که تو میگی ، وضع تو که هیچی ، وضع منم افتضاحه !

 

به خودم گفتم مگه مریضی آخه سوال می تراشی برای بچه مردم؟؟

 

چند روز پیش توی مسجد بهم گفت

" میدونم توهمه .... توهمه که قرآن پناهگاهمه ... اما چی کار کنم .... چاره ای ندارم "

 

می فهمیدم ....

بی چاره بودن رو میفهمیدم....

چون آدم بالاخره باید به جایی وصل باشد ....

و اونیکه به جایی وصل نیست برای خودش تکیه گاه توهمی می سازه

یکی توهمش میشه قرآن که خوش به حالش

یکی میشه مدرک و پول و قیافه و موقعیت اجتماعیش ....

 

امروز که بچه ها آزمون می دادن و داشتم نگاشون میکردم

تو دلم داشتم فکر می کردم کدومشون به خانوادشون وصل هست و کدومشون نیست ....

 

واقعا .... بعضی آسیب ها جبران ناپذیره .....

 

دلم میخواد به خانواده هاشون بگم

توروخدا بچه هاتون رو دوست داشته باشید ...... توروخدا ! .....

 

پ.ن : اگه همه آدم های عالم بیان و بگن همه چی دست منه ، من باز هم میگم "دل" م دست توئه ....

نمیتونم چشم ببندم روی تجربه پنج ساله ای که گوشت م رو آب کرد تا همین رو بفهمم ....

نمی تونم ....

دلم دست توئه

این رو مطمئنم .....

منکه میدانم شبی عمرم به پایان می رسد ....

نع ....

این طور نمی شود ....

باید از اول چید

زندگی را ...

 

به فکر مصالح ام ...

آجر و سنگ و ....

سخته

ساختن سخته ...

عوضش خراب کردن عین آب خوردنه ...

 

ده سال بیشتر فرصت ندارم ...

تازه اگر زودتر نمیرم !

 

دچار قبر روحی که شده بودم

به خودم میگفتم

وای بر من ....

که اگر این طوری بمیرم!

چه خواهم کشید در قبر !!!!

 

میگفت دلم یه اتفاق خوب میخواد مثل ازدواج یکی از دوستام یا حتی خودم ...

هی گشتم دنبال یک اتفاق خوب که دلم بخواهدش!

گفتم فکر کنم من مُرده ام ...

یکی گفت خموده شدی ....

 

از دیروز دنبال آن اتفاق خوب هستم

که دلم بخواهدش ....

 

No result !

 

انگار خاک مرده پاشیده باشند روی دلم!

عجب .....

 

اگر حال آدم ها بهشت و جهنمشان باشد ...

من هیچ جا نیستم

نه بهشت

نه جهنم !

 

و شاید این اسم دیگر جهنم باشد

خدا می داند ....

 

دل یک دله کن

آن سالها

هیچ وقت به آن میز نگاه هم نمی کردم

فکرش را نمی کردم چند سال دیگر بنشینم پشتش

 

قرار گذاشتم صبح های دوشنبه بروم بنشینم پشت همان میز

و کتاب بخوانم ...

 

بهش میگفتم اصلا به تو نمیاد عاشق شده باشی

بهش نگفتم ولی نوشته هاش جون نداره

روح نداره

یه سری کلماته کنار هم چیده شده س

 

گفت ولی به تو میاد !

انگار وسط بازی فوتبال لایی(؟) خورده باشی

حس دروازه بان تیم ایتالیا رو داشتم وقتی خداداد عزیزی بهش گل زد ...

فکر کنم رنگ از رخ م پریده بود

بقیه هم تایید می کردند

آن هم چه تاییدی

انگار این همه سال سر دلشان مانده بود !

 

به خودم میگفتم عاشق نشدم آخه !

و اصلا نرفتم دنبال حرف خودم که بفهمم عشق یعنی چی....

 

بعد که از آنجا بیرون آمدیم

فهمیدم ....

چقدر آنجا روحم را می جوید .....

از خودم پرسیدم چرا آخه ؟؟!

خودم .... فقط نگاهم کرد ....

 

بی تو در دام بلا افتاده ام ....

تمام زندگی ام

تعبیر خواب پنج سالگی ام است ...

کسی صدایم می کند ‌‌..

چشم باز میکنم

خودم را وسط جنگلی تاریک می بینم ...

نمی دانم کجا هستم ...

دوباره صدایم می کند ...

به سمت صدای مادرم می دوم ...

 

وسط جنگل تاریک ایستاده ام

راه بلد نیستم ...

ترس درونم را احاطه می کند ...

منتظرم صدای "مادر" م را بشنوم ....

صدایم کند ...

به اسم ...

برگردم به سمت صدا ...

راه را پیدا کنم ....

بدوم...

آغوشش را سفت بچسبم ...

در را قفل کند ...

و کلید را برای همیشه پنهان کند ....

 

وسط تاریکی جنگل ...

چشم به راهم ...

تا بقیه خواب پنج سالگی ام تعبیر شود .....

 

چشمان نیمه باز ‌.‌..

در یک نقطه

آنقدر دیوار ها به وجودت نزدیک می شوند

آنقدر سقف پایین می آید

آنقدر اکسیژن کم می شود ...

که مجبور شوی بروی یک پله بالاتر ....

تا بتوانی نفس بکشی ....

 

وقتی تو حرکت نمی کنی

مجبور می شود حرکتت بدهد ....