شکار ماه ....

و شاید ...

توحید ....

همین نگاه ساده باشد

که خدا .... آنقدر همه چیز را

روی گسل زندگی قرار می دهد

که تو بفهمی این اصلا توانایی تکیه گاه بودن ندارد ....

که تو .... دل خوش نکنی ....

 

شاید ....

توحید همین باشد ....

 

اذا زلزلت الارض زلزالها ..........

 

دانه دانه انار .....

دوید ....

روبرویم ایستاد...

- خانم خواهش میکنم ....میشه باهامون قهر نکنید؟

 

تکلیف هاشونو انجام نداده بودن

گفته بودم دیگه کاری به کارشون ندارم

 

-لبخند زدم: قهر نیستم

- میشه بازم کاری به کارمون داشته باشید؟

دلم شور میزد....

برای همانی که روبرویم ایستاده بود

برای نفر بعدی که بهش ملحق شد و همراهی اش کرد

برای نفرهای بعدی که یکی یکی می آمدند

بیشتر از خودشان دلم میخواست کار داشته باشم به کارشان...

 

گفتم : نه ... نمیشه... با این وضع نمیشه .....

 

دلم کنده شد...

آه از نهادشان بر آمد ...

دلم میخواست کسی لااقل بپرسد پس با کدام وضع می شود؟

چه کار کنیم می شود؟

 

جهنم برای خدا جهنم تر است ..............

 

یا صاحب کل غریب ....

کوری شود عصا کش کور دیگری .....

تمام دنیا می گردد
که تو به هر چه میخوای برسی

و بفهمی

این که "او" نبود .......

 

لا اله .........

 

 

 

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم ....

اصلا دلم نمی خواهد به چشمانت نگاه کنم

پاسخنامه تست هایم را می گذاری روبرویم

روی میز

و خودت آن طرف میز ....

باز سکوت می کنی 

و سکوتت .... آتش می زند تمام من را ....

 

به این برگه پر از نشانه های قرمز نگاه میکنم

انگار که دارم دقیق چک می کنم ....

ابروهایم را در هم میکنم 

انگار که خیلی انتظار نداشتم نتیجه این باشد

انگار که خیلی عجیب است ....

 

دلم نمی خواهد به چشمانت نگاه کنم

که این طور آرام ... صبوری می کنی در برابر تمام "غ" های کنار پاسخنامه ....

 

 

سرم را بالا نمی آورم

قهوه را مزه مزه می کنم

وانمود می کنم داغ است و سوختم ...

می پرسم داغ نیست ؟

نگاهت می کنم

گذرا ....

 

با آرامی می گویی "چرا .... "

 

داغی سکوتت .... چشمانم را می سوزاند ...

بینی ام تیر می کشد ....

اشک اول می چکد ....

 

دلم میخواهد این بازی را تمام کنم .....

و دوباره خودم را مهمان کنم

به یک فنجان نگاه گرم تو .....

 

دلم میخواهد این بازی را تمام کنم ....