الا فی محبه هولاء الخمسه .....
از دست خودم ....
و این غم انگیز دلگیری دنیاست ....
رج به رج سی سالگی ام را می بافم ....
و هنوز ...
این وسط ....
منتظر توام ...
که بیایی و مرا ببری .....
تا تمام کنی این دلدادگی های دنیایی را .....
من هنوز منتظرم در این هزار راهی های این روزها ...
خلاصم کن ....
دلم میخواهد همین طور برایت بنویسم ....
و تو همین طور بخوانی ....
و سکوت را بشکنی ....
و یکی از همین روزهایی که در این بن بستهای غمناک گیر کرده ام
بیایی
دیوار را خراب کنی
و پل بسازی
تا به آسمان ...
من قبول دارم که خودم باید تلاش کنم ...
اما ....
باور کن .... بخشی از کارها را من نمی توانم انجام دهم ....
تو باید دست به کار شوی ....
فقط خودت ....
دارم خسته می شوم ....
و هراس دارم از این "دارم" .....
دلم میخواهد بروم ....
دلم میخواهم یک روزی از همین روزها ....دستت را بگیرم و بروم ....
دلم یک خلوت می خواهد در این آشوبهای دنیایی ....
مدتهاست بوی پیراهن یوسف در کار نیست ....
و من دارم باور میکنم که گرگ خوردتش ....
اما یعقوب هیچ وقت باور نکرد .....
یا جامع کل فوت .....