من و جدا شدن از درگهت .....خدا نکند .....

دلم میگیرد مدام ... از خودم ...

که وقتی نیستی .. تازه نبودنت را میفهمم ...

مثل این روزها که مادر نیست ...

و من ... کم کم ... میفهمم ...

 

و عادت .... شده عادت زندگی دنیایی من ...

گلهای قالی و آینه و پرنده و انار و مادر و ... تو ....

همه بعد از مدتی می روند در فایل عادت های همیشگی ...

و روزمرگی می شوند...

و تو برای اینکه خاک این روزمرگی را از سرت بزدایی ...

مجبور می شوی

-میفهمم کاملا!!

مجبور میشوی

و من مجبورت می کنم!!!-

که خودت را برداری و بروی

من بمانم و من ....

و روزهای سیاه بی تو ...

و لغزش هایی که در اثر نبودن توست ...

و تاریکی های پیش رو ...

و حس کدر خودم از خودم ....

 

و در این تنگنا که بمانم

تازه یادم می افتد جای تو در پستو نیست

در پوشه عادتها نیست ....

در روزمرگی نیست ....

 

دلم میخواهد در این سه کنج این روزها بنشینم

تسلیم شوم

تا برگردی ....

 

مثل کسی که از گم شدن خسته شده ...

و از بی صاحبی ....

 

یا صاحب کل غریب ....

قرار چیست...صبوری کدام ... خواب کجا ...

 

چشمان نگرانت دائم مرا می پاید
همه جا ...

و من ... سر به هوا ... قهقهه مستانه سر می دهم ...

چه مظلومانه نگاهم می کنی ...

و چه ظالمانه نگاهت نمی کنم ....

 

تمام دنیا را دست به یکی می کنی

که مرا در جایی بنشانی

که به خودت نزدیک تر شوم ...

و من تمام دنیا را بر هم می زنم

و فاصله را زیاد می کنم ...

 

جهل .... مار کبرایی ست ...

که نیشش کشنده است ....

 

می ترسم از خودم

و از این جهل

که هی و مدام ...

دورم می پیچد ...

نیشم می زند ...

و مرا از تو ....

دوووووور ...

دوووور ...

دووور...

دوور...

دور..

دور ...

دور...

 

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا ....

 

گردابی چنین حایل ......

تلالو الماس در دستش همه را به حیرت وا میداشت

کسی دیگر زشتی او را نمی دید

سیاهی صورت و نخراشیدگی صدایش در زیر  نور چند رنگ الماس رنگ باخته بود

و روبرویش پر بود از راه های رنگی رنگی  ....

 

ماجرا همان ماجرای دکمه طلا بود و لباس پاره ....

وقتی تمام شدن کلاس از صندلی جدایم نکرد و آهسته پرسیدم 

" چرا واقعا .... چرا دکمه طلا میاد خودش رو میچسبونه به لباس پاره ؟"

گوشه چشمم خیس بود و دلم .... 
بعض همه سلولهایم را محاصره کرده بود ....

و فقط کافی بود تا نگاهی کند و ببارم ....

گل نرگس .... در دستانم کم کم پلاسیده میشد ...

 

قصه همان است

همان دکمه طلا

که الان شده است الماس در دست ....

گاهی به شوخی گفته بود من نمی دونم کی این الماس رو داده دست من.... بابا ما که اهل این چیزا نیستیم. یکی هم نیست بیاد بگیرتش ازمون ....

و خندیده بود

و نگاه متعجب حضار .... 

و در هم رفتن گره ابرو هایشان ....

و سکوتی سنگین ....

 

و حالا چند روزیست آگهی های روزنامه را که پایین و بالا می کند

می بیند همه جا نوشته اند

"الماسی داریم که واگذار می شود .... "

 

و دلش لرزید ...

و دلم .... لرزید ....

 

اشکم چکید روی گل نرگس
کیف لپ تاپش را که جمع می کرد گفت " چون دکمه طلا .... کریمه .... از آقاییشه .... "

 

تصور زندگی بی الماس ....

بی دکمه طلا ....

مدتهاست از ذهنم پاک شده ....

 

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا ....