تیر خلاص

می نشینم روبرویتان

ناراحتید

پر واضح است و خوب می دانم چرا...

اما همین قدر از دستم بر آمده بود

نگفتم بهتان و گذاشتم حسابی از خجالت ناراحتی درونیتان در بیایید ...

نگفتم گه همین دیروز یک ارتفاعی در این تهران آلوده پیدا کردم

و با پا زدم زیر همه چیز ...

همه چیز !

توی رودربایستی خدا زنده ام ...

و اصلا دیگر برایم چگونگی اش مهم نیست ...

چیستی و چرایی اش هم ...

انگار در رکاب حسین.ع جنگیده باشی و تو زنده مانده باشی ...

همان قدر دنیا روی شانه هایم بار شده ...

آرام راه می روم

آرام نفس میکشم

آنقدری خوراک به روحم می دهم که زنده بمانم

منِ دو ساله از کشیدن ماشین های غول آسایی که تنها نفسم را له شماره می انداخت کناره کشیدم

ماشین ها و همه غول آسا ها برای شما که می توانید ...

تمام ثانیه های زندگی ptsd ام کرده ...

رها میکنم همه چیز را

می خزم گوشه ای از این عالم

فارغ از همه بدو بدو های بی اساس

قرآن میخوانم .......

یا معین العاجزین ....

صدای تیک تاک ساعت آشپزخانه و پذیرایی در هم آمیخته می شود

هر ثانیه دوبار تکرار می شود

و مرا هل می دهد به سمت فردا

آینده ای مبهم ...

با بلاتکلیفی ای عمیق ...

در زمان هایی که تمام تلاشت را می کنی برای شدن ... و نمی شود ....

و مدام نمی شود ...

زور زدن یک آدم فلج هیچ وقت عصب های بدنش را زنده نمی کند

فقط خودش را خسته تر می کند

و باز .... و باز نشدنی دیگر را حک می کند پای زندگی اش ...

اینکه تو نمی خواهی مرا زجر بدهی برایم یک گزاره حتمی ست

اما نمی فهمم این همه ابهام و این همه نشدن ... پس برای چیست ‌...

این روزها انگار تازه تازه دارم از خواب عمیق سی سالگی ام بیدار می شوم

و درست مثل بیدار شدن بعد از یک خواب عمیق

زمان و مکان را گم کرده ام ...

جلوی آینه می روم ...

چین و چروک های صورتم کنار ژولیدگی های موهای سفید آزارم می دهد

این من نیستم ‌.‌‌.....

سعی می کنم خودم را قانع کنم که همه چی خواب بود ....

وحشتناک است و آرزو می کنم کاش الان ها خواب باشد ...

اما بیداری ست ...

و تو باید خو بگیری به آن زن غریبه در آینه

به این روزهای بی ثبات

به آن فردای مبهم ...

 

مثل کسی که در طول خواب دائما دویده باشد و فریاد زده باشد و گریسته باشد ...

به همان میزان خسته ام ...

دویدن هایم را در خواب دویدم

و حالا برای بلند شدن از این ویلچر لعنتی توانی ندارم...

تمام زندگی را جنگیده ام

با درونم

با بیرونم

و الان خسته از جنگ ... باخته و وا داده .... تازه میفهمم همه چی خواب بود ....

در آن خواب کسانی با من زندگی می کردند

اما الان اینجا را سکوتی در برگرفته در اتاقی که حتی نمیشناسمش ...

چقدر تمام وحشت های زندگی ام یکی یکی دارد رخ می دهد ....

همیشه می ترسیدم از اینکه روزی بیدار شوم

خودم را در آینه ببینم

و نشناسم ...

 

پ.ن: شاید بشود کتابی نا نوشته ...

الا قیلا سلاما سلاما ....

از اولین باری که فهمیدم بدنم میزبان شده

چشمانم را بستم

و گفتم اگر سه ماه بیشتر زنده نباشی چه می کنی؟

خودم را در مطب دکتر تصور می کردم

که نگاهی به آزمایشها بکند

بپرسم: بد خیمه؟

بگوید: خیلی پیشرفت کرده ....

 

خودم را می نشاندم جلوی خودم

تحملش را داری؟

 

کسی درونم دعوایم می کرد: چه مرض مهلکیه که بدترین وضع موجود رو تصور کنی؟؟

کسی درونم با آرامش جواب می داد: برای اینکه اگر کمتر از آن شد بتوانم شکر کنم ....

 

هر دو ساکت شدند

چقدر کار دارم ....

چقدر باید درست شوم !

این طور مُردن که آبرو ریزی ست ....

 

دوباره می پرسیدم تحملش را داری؟

هنوز هاله ای از توهم مانع فهم میشد ...

 

گردنبندم را دید و با خنده به پرنده اشاره کرد: آزاد شده؟ ...

گفتم : کاش! ...

نفهمید

نگاهی به آزمایش ها کرد

پرسیدم: بدخیمه؟

گفت الان معلوم نمیشه ...

 

چقدر عرفایی که می فهمیدند زندگیشان دست خداست .... به خدا نزدیک بودند ...

چه خشوعی داشت قلبشان ...

چه حلاوتی داشت روحشان ....

 

اینکه خدا همه مهره ها را بچیند برای موحد شدن ... و در نهایت آدم همه چیز را بفروشد .... ثمنا قلیلا .... دردناک است ....

آدم اینها را فقط در قیامت می فهمد ....

پ.ن: بهشت سوره واقعه را دوست دارم ....

تعریف واقعی یک بهشت است ....

بودن یا نبودن .... مساله ای نیست ....

مثل دونده ای که می خواهد بدود

اما غل و زنجیر های سنگینی به پایش بسته شده ....

همه دارند می دوند ...

فرصت نیست ...

خودش را تکان می دهد

زنجیر ها تکان کوچکی می خورند

می خواهد همان طور کشان کشان برود

نمی شود ....

عجیب سنگین است این اغلال ...

وقت دارد می گذرد...

دویدن در پاهایش به شور آمده ...

می داند که می تواند بدود

می داند می تواند حودش را برساند به جمعیت دونده ها

می داند می تواند حتی جزو اولین ها باشد ...

دونده آفریده شده

می داند ....

اما نمی تواند .....

فریاد می زند که کسی باز کردن این وزنه ها را بلد نیست ؟؟

هیچ کس حتی پرسه هم نمی زند در این حوالی ....

سعی می کند پاهایش را خلاص کند

نمی شود ....

خستگی یک ماراتن نرفته دلش را می آزارد ...

خودش را در خیل عظیم دونده ها تصور می کند

حسرت رهایی شان را می خورد ....

توان هایش دارد می ماسند...

توانمندی هایش دارند کپک می زند...

و زمان می گذرد ...

 و او. ..... نمی تواند .........

 

شاید باید عادت کند به زندگی با این اغلال ...

شاید باید زندگی را در همین نقطه کور سکون ادامه دهد ....

شاید باید همین قدر آرام و لاک پشتی از کنار جاده پیش برود ....

آنقدر این غم جانکاه است که حتی اشکی از چشمش نمی جوشد ...

تئوری نوجوانی اش را مرور می کند " وقتی باید خون گریست و نمی توانی ، پس اشک ریختن هیچ دردی را کم نمی کند .... " 

شاید بیخودی باور کرده بود دونده بودنش را ...

دیگر دعا هم نمی کند حتی ....

نقطه مخوف سرّ شدگی ...

به سکونت فکر می کند

در همین گوشه جاده ای که

صدای دویدن های آدم های آزاد آزارش می دهد .....

شاید زندگی همین باشد .....

چون چاره نیست ... چاره چیست ....

پا به پای خدا سکوت می کنم ...

کسی که بیش از یک میزانی در آب فرو می رود

دیگر برایش فرقی نمی کند خیلی چیزها ...

آنقدر که آب در دهانش رفته ...

آنقدر که کبود شده ...

آنقدر که تنش ورم کرده ....

و کم کم به روی آب می آید ....

 

گاهی دستها بالا می رود و تسلیم ‌.....

تسلیم همه چیز .....

 

پا به پای خدا سکوت می کنم ....

و به عذاب ۳۰۰ نیوتنی در لایه باور ها فکر می کنم ....

 

خیلی سخت است آدم از وسط آتش بیرون بیاید ...

اما همان باشد که بود ...

خیلی سخت است آتش گلستان نشود ....

و تو بفهمی خدایت خدای نمرود بود ....

خدا که نه .... خودت ....!

خدای آدم ها شبیه خودشان است ....

و تو نمرود میبینی .... میان آتش ....

و درد خودت بیش از گرمای آتش میسوزاندت ....

 

چشم میبندم و روح غرق شده ام را همراهی میکنم ‌....

پ.ن : به طرز شگفت آوری نمی تونم برای هیچ وبلاگی کامنت بذارم.... 

خلق الانسان من علق

وقتی برای اولین بار سوره علق رو خوندم

حس کردم جواب همه سوال ها و نیازهای ادم ها تو این سوره ست

همه چی !

آدم ها باید به یه جایی وصل باشن تا آروم باشن

آدم ها باید "متعلق" باشن ...

و اونیکه به جایی وصل نیست 

برای خودش تکیه گاه توهمی درست میکنه !

حالا مشکل میشه دو تا !

مثل درمان اعتیاد شیشه با ترامادول !

مثل از چاله به چاه افتادن !

 

مدتهاست این سوال در ذهنم می رود و می آید

اما گاهی شدت میگیرد

 

ازش پرسیدم : تو پشتوانه داری تو زندگیت؟

نمی دونم چندم عید بود ....

مغزم گره خورده بود

به قول فاضلی "گوریده بودم به خودم"

گفت : اره.... قرآن ...

ماتم برد

همین طور به صفحه موبایل و تکستش نگاه می کردم

گفتم : یعنی واقعا وقتی مشکلی پیدا میکنی ته دلت از داشتن قرآن گرم میشه و میگی آخیش که قرآن هست که بتونم باهاش مشکلمو حل کنم ؟؟

 

چند تا دیگه از این "یعنی واقعا" ها پرسیدم و تهش گفت

اینطور که تو میگی ، وضع تو که هیچی ، وضع منم افتضاحه !

 

به خودم گفتم مگه مریضی آخه سوال می تراشی برای بچه مردم؟؟

 

چند روز پیش توی مسجد بهم گفت

" میدونم توهمه .... توهمه که قرآن پناهگاهمه ... اما چی کار کنم .... چاره ای ندارم "

 

می فهمیدم ....

بی چاره بودن رو میفهمیدم....

چون آدم بالاخره باید به جایی وصل باشد ....

و اونیکه به جایی وصل نیست برای خودش تکیه گاه توهمی می سازه

یکی توهمش میشه قرآن که خوش به حالش

یکی میشه مدرک و پول و قیافه و موقعیت اجتماعیش ....

 

امروز که بچه ها آزمون می دادن و داشتم نگاشون میکردم

تو دلم داشتم فکر می کردم کدومشون به خانوادشون وصل هست و کدومشون نیست ....

 

واقعا .... بعضی آسیب ها جبران ناپذیره .....

 

دلم میخواد به خانواده هاشون بگم

توروخدا بچه هاتون رو دوست داشته باشید ...... توروخدا ! .....

 

پ.ن : اگه همه آدم های عالم بیان و بگن همه چی دست منه ، من باز هم میگم "دل" م دست توئه ....

نمیتونم چشم ببندم روی تجربه پنج ساله ای که گوشت م رو آب کرد تا همین رو بفهمم ....

نمی تونم ....

دلم دست توئه

این رو مطمئنم .....

منکه میدانم شبی عمرم به پایان می رسد ....

نع ....

این طور نمی شود ....

باید از اول چید

زندگی را ...

 

به فکر مصالح ام ...

آجر و سنگ و ....

سخته

ساختن سخته ...

عوضش خراب کردن عین آب خوردنه ...

 

ده سال بیشتر فرصت ندارم ...

تازه اگر زودتر نمیرم !

 

دچار قبر روحی که شده بودم

به خودم میگفتم

وای بر من ....

که اگر این طوری بمیرم!

چه خواهم کشید در قبر !!!!

 

میگفت دلم یه اتفاق خوب میخواد مثل ازدواج یکی از دوستام یا حتی خودم ...

هی گشتم دنبال یک اتفاق خوب که دلم بخواهدش!

گفتم فکر کنم من مُرده ام ...

یکی گفت خموده شدی ....

 

از دیروز دنبال آن اتفاق خوب هستم

که دلم بخواهدش ....

 

No result !

 

انگار خاک مرده پاشیده باشند روی دلم!

عجب .....

 

اگر حال آدم ها بهشت و جهنمشان باشد ...

من هیچ جا نیستم

نه بهشت

نه جهنم !

 

و شاید این اسم دیگر جهنم باشد

خدا می داند ....

 

دل یک دله کن

آن سالها

هیچ وقت به آن میز نگاه هم نمی کردم

فکرش را نمی کردم چند سال دیگر بنشینم پشتش

 

قرار گذاشتم صبح های دوشنبه بروم بنشینم پشت همان میز

و کتاب بخوانم ...

 

بهش میگفتم اصلا به تو نمیاد عاشق شده باشی

بهش نگفتم ولی نوشته هاش جون نداره

روح نداره

یه سری کلماته کنار هم چیده شده س

 

گفت ولی به تو میاد !

انگار وسط بازی فوتبال لایی(؟) خورده باشی

حس دروازه بان تیم ایتالیا رو داشتم وقتی خداداد عزیزی بهش گل زد ...

فکر کنم رنگ از رخ م پریده بود

بقیه هم تایید می کردند

آن هم چه تاییدی

انگار این همه سال سر دلشان مانده بود !

 

به خودم میگفتم عاشق نشدم آخه !

و اصلا نرفتم دنبال حرف خودم که بفهمم عشق یعنی چی....

 

بعد که از آنجا بیرون آمدیم

فهمیدم ....

چقدر آنجا روحم را می جوید .....

از خودم پرسیدم چرا آخه ؟؟!

خودم .... فقط نگاهم کرد ....

 

بی تو در دام بلا افتاده ام ....

تمام زندگی ام

تعبیر خواب پنج سالگی ام است ...

کسی صدایم می کند ‌‌..

چشم باز میکنم

خودم را وسط جنگلی تاریک می بینم ...

نمی دانم کجا هستم ...

دوباره صدایم می کند ...

به سمت صدای مادرم می دوم ...

 

وسط جنگل تاریک ایستاده ام

راه بلد نیستم ...

ترس درونم را احاطه می کند ...

منتظرم صدای "مادر" م را بشنوم ....

صدایم کند ...

به اسم ...

برگردم به سمت صدا ...

راه را پیدا کنم ....

بدوم...

آغوشش را سفت بچسبم ...

در را قفل کند ...

و کلید را برای همیشه پنهان کند ....

 

وسط تاریکی جنگل ...

چشم به راهم ...

تا بقیه خواب پنج سالگی ام تعبیر شود .....

 

چشمان نیمه باز ‌.‌..

در یک نقطه

آنقدر دیوار ها به وجودت نزدیک می شوند

آنقدر سقف پایین می آید

آنقدر اکسیژن کم می شود ...

که مجبور شوی بروی یک پله بالاتر ....

تا بتوانی نفس بکشی ....

 

وقتی تو حرکت نمی کنی

مجبور می شود حرکتت بدهد ....