ما را به جبر هم که شده سر به راه کن ....

سبحانک یا هادی
تعالیت یا باقی ....

اجرنا من النار یا مجیر ....

 

 

و نار .... یعنی دوری از تو ....

 

 

گاهی نمیشود ... که نمیشود ... که نمی شود ....

کنار آمدم

و این یعنی شروع یک زندگی مسالمت آمیز!

در این اتاق چند در چند

گوشه ای را در نظر گرفتم

همان گوشه ای که گاه و بیگاه کز می کردی

همان گوشه ای که کمی در کمین می نشستی و یک هو ... بی هوا... جنگ را شروع می کردی

خون و خونریزی به پا میشد و باز ...

می رفتی همان گوشه کز می کردی ...

گوشه ای برایت در نظر گرفتم که همین جا زندگی کنی

و برایت قانون هایم را شمردم!

چنگ به پا نکن!!

به محدوده زندگی من تجاوز نکن!!

نگاهم نکن!!

و توقع نداشته باش روزی چند بار برایت آب و غذا بیاورم

فقط با هم زندگی میکنیم!!

همین!

 

کنار آمدم با یاد تو ...

پس از چند سال جنگیدن و به نتیجه نرسیدن

کنار آمدم ...

پس از چند سال تلاش شبانه روزی برای اینکه قلمرو سرزمینم را به دست بگیرم

و نشد....

و همان وقتهایی هم که میشد

من حواسم را پرت می کردم

اما تو همین جا بودی

و همان گوشه کز کرده بودی و زل زده بودی به راه رفتن های من ....

 

کنار آمدم با یاد تو

چون دیگر از جنگ خسته شدم ...

شمشیر و کمان و نیزه و سپر و توپ و تانک و مسلسل را به زمین می اندازم ...

 

باشد

همین جا باش

برای همیشه

و این به معنی هیچ چیز نیست!

 باشد

دوستت دارم

برای همیشه

و این هم به معنی هیچ چیزی نیست!

 

دیگر سعی نمیکنم بیرونت کنم

سعی نمیکنم چشمم را به آن گوشه همیشگی نیندازم که مبادا فیل ام یاد هندوستانش کند ...

میگذارم این فیل همیشه در هندوستان بماند

این طور بیشتر می توانم زندگی ام را ادامه دهم

 

میشوم شبیه فلسطین ...

 

یادش بخیر

سالها پیش میخواندم

"چیز بدی نیست جنگ 

شکست میخورم

اشغالم می کنی ...." 

 

پ.ن : تا الان یاهو داشت جای کسی رو تنگ می کرد یعنی؟!

هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق ....

دلم را میان دو دستانم نگه میدارم ...

دستانم تاول میزنند ...

 

کاغذی دورش میپیچم

کاغذ زبانه می کشد ...

 

میان چند پتو پنهانش می کنم

بوی پشم کز داده شده گوسفند اتاق را پر می کند ...

 

میگذارمش کنار دیوار 

پرده شعله می کشد ...

فرش سوراخ سوراخ می شود ...

سرامیک ها زرد میشوند ....

 

بر میدارمش

میبرمش میگیرم زیر شیر آب

آب ..... آب میشود ....

 

مانده ام .... بی چاره .....

بیچاره ....

 

خدایا ..... خلصنا .... خلصنا من النار .......

 

 

بگو سیب .....

موعظه گرانه نگاهم کرد 

"من .... اسماعیلم رو سر بریدم..."

لبخند زدم.ادامه داد ...

"تو هم سر ببر ...."

خنده ام گرفت ...

گریه ام گرفت ...

خنده ام گرفت ...

گریه ام گرفت ...

.

.

مثل هوای آفتابی که باران بیاید ....

سر ببُرم؟!

چند بار ...؟

چند بار سر ببرم راحت می شوم؟

چند بار سر ببرم خدا قبول می کند؟! ....

دلم می خواست بگویم

من چند سالی هست که اسماعیلم را سر بریدم

اما نه مثل تو

نه مثل ابراهیم

که چاقو نبُرد

و اسماعیلت به آغوشت برگردد ...

اتفاقا چاقوی تیزی هم برداشتم

شاهرگ خودم و اسماعیلم را با هم زدم ...

و چاقو بُرید !

بی هیچ شعبده بازی ای

و من و اسماعیلم

هر دو مُردیم ....

 

و حالا نمی دانم

خدا قربانی تو را قبول کرده که اسماعیلت را به تو پس داد

یا قربانی مرا .... که .....

 

 

یا حبیب من لا حبیب له ....

آری شود .... ولیک به خون جگر شود ....

همیشه دلم میخواست چشم هایم بخندند...

حتی وقتی عصبانی اند

یا نارحت ...

همیشه عاشق چشم هایی بودم که می خندند...

به همه

برایش فرقی ندارد چه کسی روبرویش نشسته ...

حتی وقتی می خواهد نخندد گوشه چروک خورده چشمانش دست دلش را رو می کند

حتی وقتی میخواهد بی تفاوت باشد...

چقدر این چشم ها را دوست دارم

کمی که گوش کنی

حتی می شود صدای جریان آب زلال وجوشان را هم شنید

از همان چشم ها ...

که دریچه های راستگوی هر دلی هستند ‌...

 

می پرسید :" از کجا مطمئنی که دوستت دارد؟"

نگاهش کردم....

"چه دلیلی محکم تر از چشمانش؟!....."

 

و چقدر دنیا کم می آورد چشم های زلالی که به همه می خندند ....

 

و چقدر یاد چشمانت می افتم ....

 

یا رحمان .....

 

در جستجوی خوشبختی !

رسالت ! ....

چه کلمه متشابهی

شبیه اتوبان ....

شبیه پیامبر .... 

شبیه مهم ترین و پیچیده ترین سوال ذهن من در تمام این سال ها.....

از همان اول

از همان بچگی شاید ....

می گفتند :" شما باید همان وقتی که هیچی نمی فهمیدید ازدواج می کردید .نمی دونم چند سالتون میشد .پنج سال؟ شش سال؟ "

و می خندید

و می خندیدم

دلم غنج می رفت .....

اما اینها که مانع نمی شود تا من به سوال همیشگی ام نرسم

"رسالت من در این دنیا چیست؟!"

 

قبل تر ها وقتی بچه تر بودم

- راهنمایی یا شاید دبیرستان -

معتقد بودم همه انسانها یک رسول هستند

و هرکسی رسالتی بر دوش دارد که باید آن را پیدا کند

 

و من سالهاست در پی این رسالتم ....

 

این حرفها را نمی شود به کسی گفت

این حرفها وقتی زده میشود توقع آدم ها بالا می رود

فکر می کنند کسی که این طور فکر می کند پس حتما اشتباه نمیکند

پس حتما باید عبد مخلص خدا باشد

پس حتما ....

 

این حرفها را نمی شود جایی گفت

این حرفها وقتی زده می شود

تکفیر می شوی ! ....

فکر می کنند دنیا را بوسیده ای گذاشته ای کنار!

فکر می کنند سر تا پا مشکی می پوشی و هیچ وقت پرواز گنجشکی نظرت را جلب نکرده

فکر می کنند در اتاق نیمه تاریکت همیشه سر سجاده ای و تماما سکوت ........

 

آدم ها آدم را همان طور که می خواهند قضاوت می کنند !...

 

می گفتم :" مگر می شود یک آدم سی و چند ساله نداند برای چی زندگی می کند و حتی بهش فکر هم نکرده باشد؟ "

می خندید ..... با خوشحالی .....

 

اصلا مگر می شود کسی دنبال رسالتش نباشد؟ 

همه دنبال رسالتشان اند 

همه گمشده ای دارند که می خواهند به آن برسند

و وقتی می رسند باز می خواهند به بیشترش برسند

همه دنبال یک بی نهایتیم

همه دنبال توییم

فقط جای بودن تو را اشتباه می گیریم

ما فکر می کنیم تو در مدرک تحصیلی .... در شغل ..... در ازدواج ..... در جایگاه اجتماعی نشسته ای !

ما فکر می کنیم تو جایی قایم شدی بین ساعتهای متوالی که در آرایشگاه گذرانده می شود .... پشت چهره بوتاکس و تتو .....

ما فکر می کنیم تو جایی هستی بین همه این تلاش هایمان برای آسودگی

تو .... همان آرامشی .....

که فقط جای تو را اشتباه میگیریم .....

 

ما همه دنبال رسالتمان هستیم

و فقط ..... کمی ..... رسالتمان را اشتباهی می فهمیم .....

 

یا فاطر بحق فاطمه.س ....

 

فالق الحبّ و النّوی ....

اصلا انگار به راه صاف عادت ندارم

از بچگی همین طور بودم

لبه جدول خیابان راه می رفتم

یا اینکه تمام سعی ام را می کردم که پاهایم را روی مرز دو کاشی پیاده رو نگذارم

اصلا انگار به راه صاف عادت ندارم

نمی فهمم این بیماریِ دنبال سوال سخت بودن از کی پیدایش شد

شاید از همان وقتی که از هفت سالگی کتابچه جدول پدر را بر میداشتم و قسمت پیدا کردن تفاوتهای دو شکل مشابه رو حل می کردم

و شاید یکی دو سال بعد که شروع کردم به جدول حل کردن

عاشق آن پازل نقشه ایران بودم که تو هفت هشت سالگی سعی میکردم درستش کنم

عاشق حل کردن ذهنی مساله های ریاضی چهارم دبستان

و پیدا کردن رابطه عددها و جمع و تفریق هایی که تو ذهنم می چیدم

و بعد ها ضرب و تقسیم ها

کلاس گسسته را بیشتر از بقیه کلاس ها دوست داشتم. چون آقای ...... آنقدر سخت درس می داد که مجبور می شدیم همه سوال هایش را درست بفهمیم و حل کنیم. توی آموزشگاه می گفتن گسسته حل کن می خوای فقط بچه های آقای .... !

اصلا انگار به راه صاف عادت ندارم

 کاموایش که گره می خورد میداد دست من. هیجان انگیز ترین کاری بود که همیشه دوستش داشتم.

باز کردن گره ! ...

یک بار انبوه گره های کاموا را که دیدم گفتم بده من بازش کنم. 

گفت نه باز کردنی نیست.باید پاره شود.

قیچی به دست که شد ، اصرار کردم

نمی دانم چند ساعت سر آن گره های کور و تو در تو بودم اما بالاخره باز شد ....

اصلا انگار به راه صاف عادت ندارم!

شاید به خاطر همین بود که ورزش رزمی را دوست داشتم

آن روزی که کل یک ساعت و نیم را جریمه شدیم و هزار تا هزار تا شنا و پروانه می رفتیم

صدا از گلویم در نمی آمد

بی هیچ اعتراضی ادامه می دادم

حتی یک هفته بدن درد بعدش را هم دوست داشتم

آره .... اصلا انگار به راه صاف عادت ندارم!

 انگار در این فراز ها قسمتی از من حل می شود

قسمتی از من سفت می شود

وزریده می شوم

برای بالا رفتن !
بالاخره آدم که برای رسیدن به ایستگاه یک خلق نشده

شده؟!

برای به قله رسیدن باید ورزیده بود ! ......

این روزها اما

از این سختی انتخابیِ انتخاب شده

کمی هراسانم ....

کمی می ترسم از خودم

که اگر پایم بلغزد ....

دائم دلم را چک می کنم که نکند ....

دائم خودم را روبروی خودم می نشانم که مطمئنی ....؟

دائم ..... 

و دائم به خودم می گویم .... کسی هست که نگران تر از توست .....

 

اینکه مرا طوری بزرگ کرده ای که به راه عادی عادت نداشته باشم

جذاب تر ت می کند !

 

یا عماد من لا عماد له

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی ....

انکار می کردم

بدون اینکه علمش را داشته باشم

اصلا نمیخواستم بشنوم

چه برسد به باور کردن! ...

از همان وقت بود که بُعد هر چیزی به چشمم آمد

که همین وقت ابعاد این بُعد بعید این طور در نظرم جلوه کرد...

از همان وقتی که شنیدم جهان در حال انبساط است

مثل مولکول های بادکنک که وقتی باد می شود از هم فاصله میگیرند ...

 

و این .... دوری مرا از ماه .... به رخ ام می کشد ....

 

سرما راه پاهایم را میگیرد و به درونم نفوذ می کند

و هراس دارم از اینکه

به قلبم برسد ....

و جهانم منبسط شود ....

منبسط تر ......

و تو دور تر ....

و ماه دور ترِ دورتر .....

 

لعنت به این نظریه های بی پایه

که می خواهد ما را از هم دور کند

اصلا درِ حهانم را قفل می کنم

تو را سخت در آعوش می کشم

شاید از این انبساط صرف نظر کند ....

 

ترجیح می دهم این بادکنک خالی از باد باشد!!