فالق الحبّ و النّوی ....
از بچگی همین طور بودم
لبه جدول خیابان راه می رفتم
یا اینکه تمام سعی ام را می کردم که پاهایم را روی مرز دو کاشی پیاده رو نگذارم
اصلا انگار به راه صاف عادت ندارم
نمی فهمم این بیماریِ دنبال سوال سخت بودن از کی پیدایش شد
شاید از همان وقتی که از هفت سالگی کتابچه جدول پدر را بر میداشتم و قسمت پیدا کردن تفاوتهای دو شکل مشابه رو حل می کردم
و شاید یکی دو سال بعد که شروع کردم به جدول حل کردن
عاشق آن پازل نقشه ایران بودم که تو هفت هشت سالگی سعی میکردم درستش کنم
عاشق حل کردن ذهنی مساله های ریاضی چهارم دبستان
و پیدا کردن رابطه عددها و جمع و تفریق هایی که تو ذهنم می چیدم
و بعد ها ضرب و تقسیم ها
کلاس گسسته را بیشتر از بقیه کلاس ها دوست داشتم. چون آقای ...... آنقدر سخت درس می داد که مجبور می شدیم همه سوال هایش را درست بفهمیم و حل کنیم. توی آموزشگاه می گفتن گسسته حل کن می خوای فقط بچه های آقای .... !
اصلا انگار به راه صاف عادت ندارم
کاموایش که گره می خورد میداد دست من. هیجان انگیز ترین کاری بود که همیشه دوستش داشتم.
باز کردن گره ! ...
یک بار انبوه گره های کاموا را که دیدم گفتم بده من بازش کنم.
گفت نه باز کردنی نیست.باید پاره شود.
قیچی به دست که شد ، اصرار کردم
نمی دانم چند ساعت سر آن گره های کور و تو در تو بودم اما بالاخره باز شد ....
اصلا انگار به راه صاف عادت ندارم!
شاید به خاطر همین بود که ورزش رزمی را دوست داشتم
آن روزی که کل یک ساعت و نیم را جریمه شدیم و هزار تا هزار تا شنا و پروانه می رفتیم
صدا از گلویم در نمی آمد
بی هیچ اعتراضی ادامه می دادم
حتی یک هفته بدن درد بعدش را هم دوست داشتم
آره .... اصلا انگار به راه صاف عادت ندارم!
انگار در این فراز ها قسمتی از من حل می شود
قسمتی از من سفت می شود
وزریده می شوم
برای بالا رفتن !
بالاخره آدم که برای رسیدن به ایستگاه یک خلق نشده
شده؟!
برای به قله رسیدن باید ورزیده بود ! ......
این روزها اما
از این سختی انتخابیِ انتخاب شده
کمی هراسانم ....
کمی می ترسم از خودم
که اگر پایم بلغزد ....
دائم دلم را چک می کنم که نکند ....
دائم خودم را روبروی خودم می نشانم که مطمئنی ....؟
دائم .....
و دائم به خودم می گویم .... کسی هست که نگران تر از توست .....
اینکه مرا طوری بزرگ کرده ای که به راه عادی عادت نداشته باشم
جذاب تر ت می کند !
یا عماد من لا عماد له