یک بار دگر خانه ات آباد .... بگو سیب .....
می داند چه می کند .... اما ادامه می دهد...
نداهای درونی می ترساندش ... از حسرت....
جواب می دهد : می دانم!
و باز ادامه می دهد
خوب که همه چیز از بین رفت
میان همه از بین رفته ها که می نشیند
اطرافیان می رسند
انگشت حیرت به دهان می گیرند
-عجب زلزله ای!!
- چند ریشتر بود؟
- همه چیز را از بین برد
و او مات و مبهوت نگاه می کند
می خواهد اعتراف کند که کار خودش بوده
با بهت تو را می بیند
چشمکی میزنی
میگویی زلزله بود ....
اطرافیان دورش حلقه می زنند
و شجاعتِ ماندن در میان بحرانش را می ستایند ...
به هوا پرتاب می شود
و از میان دستهایی که او را میگیرند و پرتابش می کنند
لبخند تو را میبیند ....
شرم .....
عرقی می شود بر پیشانی اش .....
نمی فهمم ات ...
دوست داشتنت را نمی دانم.....