یک بار دگر خانه ات آباد .... بگو سیب .....

همه چیز را به هم می زند

می داند چه می کند .... اما ادامه می دهد...

نداهای درونی می ترساندش ... از حسرت....

جواب می دهد : می دانم!

و باز ادامه می دهد

 

خوب که همه چیز از بین رفت

میان همه از بین رفته ها که می نشیند

اطرافیان می رسند

انگشت حیرت به دهان می گیرند

-عجب زلزله ای!!

- چند ریشتر بود؟

- همه چیز را از بین برد

 

و او مات و مبهوت نگاه می کند

می خواهد اعتراف کند که کار خودش بوده

با بهت تو را می بیند

چشمکی میزنی 

میگویی زلزله بود ....

اطرافیان دورش حلقه می زنند

و شجاعتِ ماندن در میان بحرانش را می ستایند ...

 

به هوا پرتاب می شود

و از میان دستهایی که او را میگیرند و پرتابش می کنند

لبخند تو را میبیند ....

شرم ..... 

عرقی می شود بر پیشانی اش .....

 

نمی فهمم ات ...

دوست داشتنت را نمی دانم.....

 

 

 

منکه ملول گشتمی از نفس فرشتگان ....

هولم میدهد به ته دریا

بدم می آید

از این حواس پرتی

از این عدم تعادل

از این دست و پا زدن

لجم میگیرد اصلا ....

 

صدایت واضح می شود باز

هیاهوی بیرون را نمی شنوم

 

باز سکوت را شکسته ای

"دلت چه می خواهد"....

 

یاد دست و پا زدنهایم که می افتم باز لجم میگیرد

ترجیح میدهم بروم به سطح آب و دوباره برگردم پایین

این بار خودم!!

بدون هیچ محرک بیرونی...

 

و سوال تو ... 

دلم را آشوب می کند باز...

 

دلم نمی خواهد به سوالت فکر کنم

بوی تسلیم می آید...

 

و من لجم گرفته ....

زیر لب می گویم

 

جز راست نباید گفت....هر راست نشاید گفت ....

 

 

خیری ندیده ایم از این اختیار ها .....

منو را می گذاری جلوی دستم ...

چقدر پر و پیمان!!

همه چیز .... از همه نوع ....

و خودت ...ساکت و ارام ...

مینشینی و نگاهم می کنی ....

 

این منو پر است از چیزهایی که دل نا خلف من می خواهد ..‌

و سکوت تو ......

پر از آشوب است

که ببیند کدام را انتخاب می کنم .....

نگرانی ات را در پس آرامشت پنهان می کنی ....

 

این روزها هیچ نمی گویی...

فقط روی یکی از چند راهی ها می ایستی

در انتهای زاویه دید ...

و باز ساکت ....

فقط نگاه می کنی 

که کدام را انتخاب می کنم ....

 

چقدر دلم میخواهد منو را بگذارم جلوی خودت

و بگویم

خودت انتخاب کن .......

 

و ارام و مطمئن باشم ....

از انتخاب تو .....

 

 

صدای پای او ...

دو عکس ماهواره ای را گذاشت روبرویم

با تقریب نسبتا مناسبی هیچ فرقی با هم نداشتند!

توضیح داد: دست چپیه برای سه سال پیشه و دست راستیه برای این روزها

 

میفهمیدم

نیاز به توضیح نبود

توضیحاتش عصبانی ام کرد...

طول و عرض اتاق را راه می رفتم

دلم میخواست بزنم زیر میز و بگویم حالا میگی چی؟

فایده ای نداشت اما.هیچ چیز تغییر نمی کرد ...

واقعیت همین بود.و تلخی اش ... 

شدم شبیه همانهایی که از رسولشان می پرسیدند واقعا خدا در قیامت زنده مان می کند؟؟؟

باور نمی کنم ...

 

و قالو ااذا کنا عظاما و رفانا اانا لمبعوثون خلقا جدیدا....

 اینطور که من میبینم .... هیچ چیز قابل تغییر نیست ....

 

مینشینم

سرم را می گذارم روی میز

روی دو تصویر هوایی از خودم

از درون خودم

که گویای حقیقت تلخ "پله اول" است ....

 

فسیقولون الیک رووسهم و یقولون متی هو قل عسی ان یکون قریبا .....

 

عبور از خط اضطرار ممنوع!!

اسالک بالاسم الذی دعاک به خلیلک حین القی فی النار فدعا به ...فاستجاب له ... و قلت یا نارکونی بردا و سلاما علی ابراهیم .........

و بالاسم الذی دعاک به موسی من جانب الطور الیمن ...فاستجاب له ........

.

.

 

و بالاسم الذی کشفت به عن ایوب الضرّ.............

.

.

اسالک بحق هذا الاسما .........‌‌‌