یک بار دگر خانه ات آباد .... بگو سیب .....
همه چیز را به هم می زند
می داند چه می کند .... اما ادامه می دهد...
نداهای درونی می ترساندش ... از حسرت....
جواب می دهد : می دانم!
و باز ادامه می دهد
خوب که همه چیز از بین رفت
میان همه از بین رفته ها که می نشیند
اطرافیان می رسند
انگشت حیرت به دهان می گیرند
-عجب زلزله ای!!
- چند ریشتر بود؟
- همه چیز را از بین برد
و او مات و مبهوت نگاه می کند
می خواهد اعتراف کند که کار خودش بوده
با بهت تو را می بیند
چشمکی میزنی
میگویی زلزله بود ....
اطرافیان دورش حلقه می زنند
و شجاعتِ ماندن در میان بحرانش را می ستایند ...
به هوا پرتاب می شود
و از میان دستهایی که او را میگیرند و پرتابش می کنند
لبخند تو را میبیند ....
شرم .....
عرقی می شود بر پیشانی اش .....
نمی فهمم ات ...
دوست داشتنت را نمی دانم.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 0:39 توسط کسی که می خواهد نباشد ...
|