فاما الیتیم فلا تقهر .....

پارسال همین موقع ها

وقتی قرعه به سوره یوسف افتاد 

ذوق کردم

یکی بهم گفت

"احساس میکنم با سوره یوسف زندگی ت تغییر میکنه" 

 

چند وقت بعد از پارسال این موقع ها؛

"سوره یوسف رو هر بار میخونم یاد تو می افتم"

قند تو دلم آب میشه ...

 

چند وقت بعد از آن موقع ها و نزدیک این موقع ها:

"اسمت رو تو گوشی سیو کردم پسرم یوسف" 

ضربان قلبم زیاد میشود از شوق ....

 

این موقع ها:

 

- احساس بی پناهی می کنم .... بی پناهی محض

نگاهم میکنه :" یوسف شدی؟ "

میچکم این بار ...

 

 

قالوا اانک لانت یوسف قال انا یوسف ....

 

پ.ن: فقط یه آدمی که از نبودن خدایش ناآرام است رو کسی میتواند آرام کند که خودش سرشار از خدا باشد .....

 

سینه مالامال درد است ....ای دریغا ‌‌...

بعد از مدتی ...

حرفها دیگر کلمه نمی شوند

شعر نمی شوند

نوشته نمی شوند

شاتر دوربین عکاسی هم نمی شوند حتی

تنها سکوت می شوند

مینشینند در دلت

سنگینت می کنند ...

 

مدتهاست منتظرم 

تا این آیه شامل حالم شود

"ان الله یدافع عن الذین آمنوا ...." 

 

پ.ن: شاید یکی از نشانه های مردن آدمها همین باشد که شب ولادت ها هیچ حس خاصی را درک نکنند ...

مرا عهدی ست با جانان ....

میگه : واااای یه خبر دارم برات...خیلی خوبه

حتی کوچکترین ذوق هم درونم ایجاد نشد.پرسیدم: چی؟

میگه: وای اگه بدونی .... قند تو دلت آب میشه!!

ریز میخنده...

فکر میکنم واقعا چی تو این دنیا میتونه قند های توی دلم رو آب کنه...

تقریبا هیچی!

پیر شدم انگار ...

میگم : بگو دیگه!

با شیطنت نگام میکنه

ریز میخنده

دستاش رو با ذوق به هم میزنه

هیچ واکنشی تو دلم حس نمیکنم مبنی بر ذوق شنیدن خبر

حرفی که دلم میخواست به خیلی ها بزنم رو پرت میکنم وسط:

" هر چیزی ... حتی اگه خیلییییی هم شیرین باشه...وقتی طولانی بشه و از وقتش بگذره دیگه جذابیتی نداره"

 

انگار با حرص لگد محکمی میزنم به گره ای که سالهاست از پایم تکان نخورده

و مرا در خود حبس کرده...

 

حبسی از جنس احتیاط

یا ترس

یا حتی ... وسواس خناس ...

 

کاه سرگشته را کهربا می برد ....

توی فیلم ۱۳۷ ساعت

وقتی دستش رو قطع میکنه و خودش رو بعد از پنج روز از اون شرایط نجات میده و از بین صخره ها بیرون میاد

میرسه به یه برکه پر از آب کثیف و گل آلود ....

اونقدر تشنه بود که سرش رو میکنه تو اون آب

و آب گل آلود رو با ولع میخوره ...

 

وقتی  فیلم رو نمایش دادم

بهشون گفتم 

" دردی که مرا نکشد قوی ترم می کند ..."

 

امروز حس رسیدن به یه برکه آب داشتم

اونم نه گل آلود و کثیف

زلال تزین برکه آب ...

از جنس نور

از جنس قرآن....

 

با لبهایی ترک خورده ......

 

گاهی وقتها آدم از اینکه بیشتر نمیفهمه اذیت میشه

مثل وقتی که دیگه جا نداری غذای لذیذت رو بخوری .....

 

 

انتم الفقرا .... الی الله ؟؟؟؟!

وجودم شبیه یک کویر ترک خورده شده ...

شبیه ته دیگِ سوخته و چسبیده به ته ِ یه قابلمه روحی ...

شبیه یه لیوان آب که جای آخرین قطره روش نقش بسته

شبیه یه چاه آب خشک شده...

شبیه نداری ......

شبیه هیچی ....

شبیه خالی ترین خالی دنیا ......

 

و من از این همه خالی بودن هراس دارم ....

قدم قدم با یه عَلَم ..

کربلا ....

آدم را شخم میزند ...

پای شاکله را به میان می کشد

تکلیفت را یک سره می کند ...

 

کربلا ....

یا یزیدی ات می کند

یا حسینی ....

از چشم خود بپرس که مارا که میکشد ......

روز آخر بود

نمی دانستم

حاضر و آماده .... بند کفشهایم بسته...

بار نداشته هایم بر دوش...

خواستم بروم... در بسته شد ...

تمام نداشته ام ریخت

باز هم پشت در؟؟!

آوار شدم بر سر خود ...

روز آخر بود

همه چیز داشت تمام میشد

حتی صفر ...

که کاش سفر تمام میشد ...

روز آخر بود

و من پشت در بودم

درست مثل روز اول ..............

 

پ.ن : گاهی نمی شود 

که نمی شود

که نمی شود

که نمی شود

که نمی شود

که نمی شود

که نمی شود ......................

و این نشدن میل می کند به بی نهایت ......

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست ...

چقدر برایم بی معنی ست

بودنت پس از سالها نبودن...

شبیه تلخندی کج...

شبیه مزه مزه کردن غذایی ماسیده ...

 

 

میدانستم که دارم غرور شانزده ساله اش را از بلندی پرت می کنم

و دردش را ... می دانستم ...

وقتی گفتم انگار از همان ارتفاع توهم شیرینش سقوط کرد

رفت .‌..

زنگ تفریح بعد آمد

با غروری زخم خورده

پرسید : از کجا میگید دوستم نداره؟

گفتم: دوست داشتن نشونه داره ... اینا نشونه های دوست داشتن نیست...

سکوت کرد

انگار داشت تلاش میکرد تا با درد درونی اش مقابله کند

خوب می دانستم حالش را ...

و پاهایی که بعد از سقوط... شکستند ....

 

 

چقدر بی معنی ست حالای تو...

دل یخ زده من ...

شوق گندیده ما ...