گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را .......
چنگی به دلش میزد که
وادار شد آرام قدم بردارد ....
و این آرامش ... گِل ها را ته نشین کرد ...
و به به عابرین به این آب زلال ...
کم کم از یادش برد
که گِل ها فقط ته نشین شده اند .......
و تو ....
در کسری از ثانیه
زیر پایش را می لرزانی ...
لرزش چند دهم ریشتری حتی ...
آب گِل می شود ....
و کِدِری دوباره چنگ می زند بر دلش ...
مثل رسیدن به نقطه اول
بعد از کلی پیاده روی....
مثل گم شدن در جنگل ...
مثل غم بوته یاس رازقی که در حال خشک شدن است ....
به ظرف گل آلود نگاه می کند
و تنها امیدش این است
"دارد تمام می شود ...."
و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و ینشر رحمته و هوالولی الحمید ...........