با طنازی راه می رود 

و میداند

در هر قدمی که بر میدارد ...

کسانی هستند که برای قدم هایش بمیرند ...

معرکه ای گرفته است برای خودش ...

برای کسانی که فکر میکنند او .... همان است که میخواهند ...

تکه پازل گمشده وجود .......

 

بت میشود 

و میان چهل دلِ بی تاب "او" ....

خدایی می کند ....

 

 

راه می رود

روزگارم .....

هر روز جلوی چشمانم راه می رود ....

 

 

 

 

کاش ..... تو را میخواستم .....