بر آستان میکده خون میخورم مدام ...

دستم را رها میکنم

سالهاست معلق میان تاریکی و روشنی این چاه ...

میان حرکت های لاک پشتی

که چقدر هم دلخوشم می کند ....

و کمی ... ذره ای ... فاصله ام که کم میشود تا نور بالای سرم ..

انگار دنیا را گرفته ام ...

اما خستگی تاریکی زیر پایم

توانم را بریده

دستم شل می شود از این طناب

که مدتهاست در یک نقطه مرا نگه داشته ...

یارای ماندنم نیست ...

به تاریکی ته چاه خیره می شوم...

چشم چشم را نمی بیند ...

اه ... باز هم ....

دلم آن ته را نمی خواهد ...

و اینجا را هم ...

دلم آن بالا را میخواهد ..

که پاهایت از این تاریکی خلاص شود

به نور برسی

و بدوی ...

اما آنقدر خسته ام که می ترسم به نور هم برسم ... باز ....

 

امروز وسط کلاس اومد تو اتاقم

بهت ... بغض ... ناراحتی ...

خسته بود

خسته بود از تلاش کردن و نرسیدن ...

 

میفهمیدم

خسته ام ...

از نرسیدن ...

 

طناب هایی که تاریکی به دور پایم پیچیده 

انگار قلبم را نشانه رفته

انگار دور گردنم سفت شده

و راه نفسم را میگیرد ...

 

من همیشه از برزخ بیزار بودم ...

و سهمم انگار چیزی جز برزخ نیست ...

 

تلاقی بودن و نبودن ...

 

دستم دارد رها می شود از این ریسمان ...

و می ترسم ...

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش ....

پرسید ازدواج کردی؟

سکوت کردم

جواب این سوال رو نمی دونستم

هیچ وقت ندونستم .....

بین سکوتم پرید و پرسید بچه هم داری؟ ...

قدم قدم می رفتم در خلایی مبهم

 ذرات سکوتم اطرافم را محاصره کردند ...

همهمه ای در سرم می پیچید

صدای گریه یوسف می آمد .........

 

پ.ن : اینکه تو رو توی جهنم به هیچ چی نفروشم که فایده نداره .....

ثمنا قلیلا .........

دردناکه این آیه ...

دردناک .....

یا غریب الغربا ....

- "کاش همه زایمان ها همین قدر معلوم بود...

خیلی ها زایمان میکنن ولی هیچ کس نمی فهمه و ملاقاتشون نمیره...

خیلی ها طلاق میگیرن ... ولی جایی ثبت نمیشه ...

خیلی ها می میرن ... ولی کسی براشون فاتحه نمیخونه ....

خیلی ها شهید میشن ... ولی ....

میفهمی ؟؟؟

میفهمی ......."

 

 

......Message failed...please try again ....

ماهی افتاده بر خاکم ...

 

نگاهت

آتش می شود به جانم...

وقتی آن طور بی پناه

می چرخد ...

می چرخد ...

می چرخد ...

و بک جا ثابت میشود ....

و لعنت به قهقهه های بی مهابای من ...

که دلت را بیشتر آتش می زند ...

از این فاصله بی امان .....

 

دلم می خواهد دستت را بگیرم ببرم گوشه ای از دنیا

برایت والضحی بخوانم ...

یتیم شوریده این روزهای من .....

 

 

حوصله شرح قصه نیست ...

 

یک زخم وقتی سطحی باشد خودش خود به خود جوش می خورد

اما اگر عمیق باشد ...

پانسمان که نکنی ... بخیه که نزنی ...

عفونت می کند ...

و الان عفونت تمام جان مرا گرفته ....

همه کار کردم

نشد ...

و الان خستگی ام می شود اشک استیصال ...

که بالاخره چی ...

و میرسم به این گزاره که ... دلم دست توست ...

و تو همین طور ساکت نگاهم میکنی ...

هیچ تغییری نکرده الان من ... با سالها قبل من ....

نمی دانم چطور این زخم را درمان کنم ...

نمی دانم چطور این گره را باز کنم....

نمی دانم چطور این استخوان را از گلو در آورم ....

 

دلم میخواهد این سالهای زندگی را ورق بزنم برود جلو ...

برسد به قسمتی که اثری از این زخم بر جانم نباشد ....

 

من از این جمعه ها زیاد گذرانده ام ...

 

خسته شدم ....

مثل کوهنوردی که در مسیر اورست ....

نه که گم شده باشد ...

خسته شده باشد ...

از نرسیدن .....

 

خسته شدم ...........