آماس فکر می بارد ...
فکرم ملتهب شده
به خودم نگاه میکنم
چه اول سالی شد ...
با چشم های پف کرده !
نیاز به بارش فکری دارم
سر خودم غر میزنم : اونقدر که شاگردات مقید به بارش فکری ان تو هم اگه بودی یه کم فکرت منظم میشد ...
میترسم
از اینکه فکرم بباره ...
جلوش رو میگیرم
به خودم نگاه می کنم
چرا این قدر ضجه میزنی؟؟
نگاهم جدی است ...
پرسشگرانه و طلبکارانه ....
ساکت می شوم .....
حتما باید زور بالای سرت باشه!
ادامه می دهم :
مگه دعا نکردی؟ مگه خواسته ات رو نگفتی؟ پس این کارا چیه؟؟
یاد سه هفته پیش می افتم
بعد از نماز ازشون پرسیدم انتظار یعنی چی
گفتند یعنی صبر بر .... دعا ؟ نیاز ؟
یادم نیست ...
فقط یادم هست که اون لحظه فهمیدم یعنی باید پوستت کنده شود ....
ول کن !
نمییییییشه
آخ که نمیشه
نمیشه و نمیشه....
باید ول کنی ...
چاره دیگه ای نداری ....
انگار دارم لوله اکسیژنم رو قطع می کنم ...
یادته ؟ سه سال پیش بهت گفتند
طنابت رو ببُر .... خدا اون پایین منتظرته ....
این نطفه باید سقط شود ...
تا تمام شود ....
و من می ترسم ....
چون اعتماد نداری؟؟؟
آخ که دونه دونه دونه دونه حرفهایی که به بچه ها میزنم رو ازم آزمون عملی می گیری ......
میگفت آخه من اگه بخوام آروم باشم خودم باید به یه منبع بزرگ آرامش وصل باشم که اونم فقط توی اعتماد به خدا پیدا میشه
عین همین حرفها رو سه سال پیش زدم .....
دنیا را تکرار می کنی برای چی؟؟
میگفت من باید بفهمم باید چی کار کنم !!
میگم من باید بفهمم باید چی کار کنم !!
تکرار .... تکرار ... تکرار ....
خودم رو میبینم تو صورت این بچه ها ....
نمی فهمم باید چه بکنم ....
آدم تا وقتی خودش را در عرصه ببیند نمی تواند اسم خدا را مشاهده کند ..........