همچون انار ..... خون دل از خویش می خوریم .....

از همین روزها می ترسیدم

در همه زندگی ام از این روزها می ترسیدم

روزهایی که مجبوری و نمی خواهی

انگار که بخواهند به زور سوار قطارت کنند

و تو چشم انتظار کسی هستی که از سالن بیاید

که برگه آزادی ات در دستش است....

وقتی ایمان داری.... که می آید ....

 

همیشه از همین روزها می ترسیدم

از این روزهای ارغوانی رنگ

- که مدتهاست از این رنگ بیزارم -

از این روزهایی داری تسلیم می شوی

تا باد و باران و طوفان کمتر شوند.....

 

از این روزهایی که می نشینی که بگویی باشد .... هر چه شما بگویی ....

بی آنکه حتی ذره ای مطمئن باشی ....

از این روزهایی که مطمئنی هیچ کس نمی تواند پناهت باشد جز تو ....

و فقط در دلم تو را فریاد می زنم ....

که تمامش کنی ..... 

و شرمگینم که طوری زندگی می کنم انگار تویی ندارم .....

 

 

پیراهن یوسف را برادرانش به خون کذب آغشته کردند ....

ولی یعقوب می دانست ....

یعقوب همه چیز را می دانست ........

عقل ظاهر بین چه تردید عجیبی ساخته است ....

انگار در تمام این مدت در خواب خرگوشی به سر می بردم ...

از آن خوابها که هر از گاهی چشمانت را باز می کنی و می فهمی کجایی

ولی باز دوباره می خوابی ....

 

آنقدر می خوابی که عصر یک روزی .... حوالی شرق تهران .... در یک سفره خانه ای از خواب می پری ....

انگار روحت یک هو به جسمت متصل شود

تپش قلبت سر از پا نمی شناسد

و تو ناباورانه

حتی نمی دانی کجایی .....

 

و همه با تعجب می پرسند یعنی نفهمیدی؟

یعنی نمی دانستی؟

یعنی حدس هم نزده بودی حتی؟

حدس که چرا .... حس هم کرده بودم حتی .... اما آنقدر دور از واقعیت های ذهن کال من بود که حتی بهشان فکر هم نکرده بودم ....

همه را به شوخی می گذراندم ....

شوخی ای که جدی بود گویا ....

و من وقتی از خواب پریدم که دیگر هیچ چیزی سر جایش نبود ....

چقدر شبیه قیامت ....

و حالا تمام مدتهای پیش جلوی چشمانم رژه می روند ....

درست مثل قیامت ....

همه چیز را نشانت می دهند .... 

فلان روز را

فلان حرف را

فلان ساعت را

فلان خنده را

فلان نگاه را

و همه شان حرفی برای گفتن داشتند ....

حرفهایی آنقدر بلند که شاید مرا از خواب بیدار کند

و من .... گوشهایم را سفت گرفته بودم ....

که چیزی نشنوم ....

که نگاهی نبینم....

 

و حالا ...

وسط یک عصر زمستانی ...

در محیط تاریک قهوه خانه ای در شرق تهران

به فهمیدنی رسیدم

که مثل صاعقه خورد وسط قلبم ....

شاید حتی یخِ دست ساز این سالهایش ترک برداشت ....

فهمیدنی شبیه پرت شدن از یک ارتفاع طولانی

و دردی که از به زمین رسیدنش نصیب جانت می شود .....

 

و نگاهی که این بار می گوید 

دیر بیدار شدی .......

خیلی دیر .....

 

و نگاه پر سوالم که 

"چرا اینقدر دیر باید بفهمم؟ " ....

 

روزهایم را بالا و پایین می کنم

تا بفهمم آن خواب انتخابی از کجا شروع شد ....

از کجایش را نمی فهمم ...

 

اما خوب می دانم که خرسندم 

از این خواب آگاهانه ای که قفل شد بر دلم

که محفوظ بماند

برای رسیدن به آرمان هایش .....

و خوب می دانم

اگر حتی کمی زود تر این فهم حاصل می شد

نتیجه اش چیزی بود که دلم را راضی می کرد

اما ..... تمام آنچه که به خاطرش به دنیا آمده ام را  .... نه ......

 

 

برای هزارمین بار به خودم می گویم

قیامت چقدر می تواند وحشناک باشد .....

از حجم غفلت تو .....

 

یا لطیف ....

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را ....

بی هوا می گذاری و می روی ....

البته چندان هم بی هوا نبود ....

همان حوالی دیروز

وقتی وسط گل گفتن هایت

باید بلند می شدم و می رفتم و کاغذ دیواری انتخاب می کردم

همان موقع حس کردم که رفتی ....

اما دیدی که با چه حالی رفتم ...

دیدی چقدر دلم مانده بود پیش گل گفتن هایت ....

و حالا هر چه صدایت می کنم بر نمی گردی ....

هر چند تو که اینطوری نیستی

اینقدر زمینی نیستی ....

وقتی بر نمی گردی یعنی من آمادگی پذیرش ندارم ...

این ذهن پُر ..... جایی برای تو نمی گذارد ....

تو هم که جای شلوغ پا نمی گذاری ....

 

اما در این شلوغی ها بیشتر از همیشه به بودنت محتاجم

بیایی و مرا از این سرطان بیهوده فکر رها کنی ....

غرقم کنی در آنچه که هست

در خودت ....

 

می افتم در دور باطل ....

اگر نیایی نمی توانم ذهنم را تخلیه کنم

اگر ذهنم را تخلیه نکنم نیستی ....

 

دلم ..... حس ..... روزهای اول ..... آشنایی مان...... را ...... می خواهد ......

 

همان وقت ...... که ...... قرعه ...... به نامت افتاد .......

 

 

أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ ........

 

مر.......

درست مثل وقتی که چیزی گم می کنی

و فکر می کنی همین الان ها دیده ای

و فکر می کنی می دانی کجاست

و فکر می کنی همین حوالی .... همین نزدیکی ها ....

اما نه در این حوالی ست ...... نه در نزدیکی ها ....

سردر گم می شوی 

نبودنش می شود یک میخ که در ذهنت فرو رفته و همه چیز را به خود گیر می دهد ....

انگار همه چیز بر میگردد به همان نبودن

به همان گم شدن ....

خوب که کلافه شدی ....

وقتی داری بی خیالش می شوی

وقتی کنار می آیی با گم شدنش

یک هو

خودش را از بین وسیله های روی میز نشان می دهد...

پیدا می شود

همانجایی بود که از اول بود ....

انگار در این مدت ...

تو بودی که گم شده بودی ..... نه آن ....

مثل بچه ها که مادرشان را گم می کنند می گویند مادرم گم شده ! .....

- چقدر دردناک است این جمله بچه ها .... - 

بعد از پیدا شدن می فهمی چقدر گم گشتگی سختی بود .....

 

اما اگر قبل از پیدا شدن بفهمی خودتی که گم شدی .......
آن وقت .......

 

 

 

پ.ن : عجیب ...... عجیب .... عجیب تر از چیزی که به زبان بیاید دلم هوای حرم حضرت فاطمه معصومه .س را دارد .....

 

صلی الله علیک یا فاطمه معصومه. س .....

تعقل گرای متوهم ؟!

سرشارم

آنقدر که واژه ای پیدا نمیکنم که درونم را بیرون بریزد و تهی ام کنند ...

تهی ام ...

آنقدر که سرگردان کلماتی هستم که بیایند و سرشارم کنند ....

 

و سعی بین این دو را میپیمایم ....

و نیازمند صراطم ....

همان صراط مستقیمی که روزی پنج بار تقاضایش می کنم ....

 

مثل شهر زلزله زده ای که الان نه کاهگل های قبل را دارد

و نه آجر های بعد را

-آنقدر که حتی نمیتوانم لعنت کنم این کیبورد گوشی را که هی کار مرا زیاد می کند -

 

دغدغه هایم زیاد شده اند

ولی آرامم .....

آرامشی که مرا به دغدغه هایم میخوانند مدام ....

 

قلمم در حال خشک شدن است...

نوشته های قبل را که میخوانم لذت میبرم از حجم وسیع لغاتی که در سرم بود

و تهوع میگیرم ... از توهمی که به جان داشتم ....

 

قلمم در حال خشک شدن است

میخواهم دغدغه هایم را بیرون بریزم ....

اما واژه هایم برای حرف زدن عادی هم کم است

-آنقدر که همین الان میخواهم بگویم آرامتر حرف بزند ..... هر صدایی تمرکزم را به هم میزند و واژه هایم را می پراند -

 

آنقدر کم است که بین حرفهایم چند ثانیه سکوت میکنم

تا کلمه مورد نیاز را پیدا کنم ...

 

مثل کسیکه تازه زبان جدید یاد گرفته ....

با این همه هنوز "تدبر در کلمه" خاک میخورد ....

 

حالم مثل حال پرواز است

قبل از پریدن .....

 

روی زمین یا آسمان؟ ...

نمیدانم ....

به پرواز محال من نخندید ....

این روزها که میگذرد می فهمم

هر روز بیشتر میفهمم

که حلوا حلوا کردن اصلا دهان را شیرین نمی کند ....

می فهمم از پوسته تا هسته

فاصله زیاد است ....

می فهمم سکوت .... بلندترین تکلیف این روزهاست ....

 

به دروازه خالی نگاه میکنم

که چطور .... توپ از کنارش رد شد و گل نشد .....