انگار در تمام این مدت در خواب خرگوشی به سر می بردم ...

از آن خوابها که هر از گاهی چشمانت را باز می کنی و می فهمی کجایی

ولی باز دوباره می خوابی ....

 

آنقدر می خوابی که عصر یک روزی .... حوالی شرق تهران .... در یک سفره خانه ای از خواب می پری ....

انگار روحت یک هو به جسمت متصل شود

تپش قلبت سر از پا نمی شناسد

و تو ناباورانه

حتی نمی دانی کجایی .....

 

و همه با تعجب می پرسند یعنی نفهمیدی؟

یعنی نمی دانستی؟

یعنی حدس هم نزده بودی حتی؟

حدس که چرا .... حس هم کرده بودم حتی .... اما آنقدر دور از واقعیت های ذهن کال من بود که حتی بهشان فکر هم نکرده بودم ....

همه را به شوخی می گذراندم ....

شوخی ای که جدی بود گویا ....

و من وقتی از خواب پریدم که دیگر هیچ چیزی سر جایش نبود ....

چقدر شبیه قیامت ....

و حالا تمام مدتهای پیش جلوی چشمانم رژه می روند ....

درست مثل قیامت ....

همه چیز را نشانت می دهند .... 

فلان روز را

فلان حرف را

فلان ساعت را

فلان خنده را

فلان نگاه را

و همه شان حرفی برای گفتن داشتند ....

حرفهایی آنقدر بلند که شاید مرا از خواب بیدار کند

و من .... گوشهایم را سفت گرفته بودم ....

که چیزی نشنوم ....

که نگاهی نبینم....

 

و حالا ...

وسط یک عصر زمستانی ...

در محیط تاریک قهوه خانه ای در شرق تهران

به فهمیدنی رسیدم

که مثل صاعقه خورد وسط قلبم ....

شاید حتی یخِ دست ساز این سالهایش ترک برداشت ....

فهمیدنی شبیه پرت شدن از یک ارتفاع طولانی

و دردی که از به زمین رسیدنش نصیب جانت می شود .....

 

و نگاهی که این بار می گوید 

دیر بیدار شدی .......

خیلی دیر .....

 

و نگاه پر سوالم که 

"چرا اینقدر دیر باید بفهمم؟ " ....

 

روزهایم را بالا و پایین می کنم

تا بفهمم آن خواب انتخابی از کجا شروع شد ....

از کجایش را نمی فهمم ...

 

اما خوب می دانم که خرسندم 

از این خواب آگاهانه ای که قفل شد بر دلم

که محفوظ بماند

برای رسیدن به آرمان هایش .....

و خوب می دانم

اگر حتی کمی زود تر این فهم حاصل می شد

نتیجه اش چیزی بود که دلم را راضی می کرد

اما ..... تمام آنچه که به خاطرش به دنیا آمده ام را  .... نه ......

 

 

برای هزارمین بار به خودم می گویم

قیامت چقدر می تواند وحشناک باشد .....

از حجم غفلت تو .....

 

یا لطیف ....