بودن یا نبودن .... مساله ای نیست ....
اما غل و زنجیر های سنگینی به پایش بسته شده ....
همه دارند می دوند ...
فرصت نیست ...
خودش را تکان می دهد
زنجیر ها تکان کوچکی می خورند
می خواهد همان طور کشان کشان برود
نمی شود ....
عجیب سنگین است این اغلال ...
وقت دارد می گذرد...
دویدن در پاهایش به شور آمده ...
می داند که می تواند بدود
می داند می تواند حودش را برساند به جمعیت دونده ها
می داند می تواند حتی جزو اولین ها باشد ...
دونده آفریده شده
می داند ....
اما نمی تواند .....
فریاد می زند که کسی باز کردن این وزنه ها را بلد نیست ؟؟
هیچ کس حتی پرسه هم نمی زند در این حوالی ....
سعی می کند پاهایش را خلاص کند
نمی شود ....
خستگی یک ماراتن نرفته دلش را می آزارد ...
خودش را در خیل عظیم دونده ها تصور می کند
حسرت رهایی شان را می خورد ....
توان هایش دارد می ماسند...
توانمندی هایش دارند کپک می زند...
و زمان می گذرد ...
و او. ..... نمی تواند .........
شاید باید عادت کند به زندگی با این اغلال ...
شاید باید زندگی را در همین نقطه کور سکون ادامه دهد ....
شاید باید همین قدر آرام و لاک پشتی از کنار جاده پیش برود ....
آنقدر این غم جانکاه است که حتی اشکی از چشمش نمی جوشد ...
تئوری نوجوانی اش را مرور می کند " وقتی باید خون گریست و نمی توانی ، پس اشک ریختن هیچ دردی را کم نمی کند .... "
شاید بیخودی باور کرده بود دونده بودنش را ...
دیگر دعا هم نمی کند حتی ....
نقطه مخوف سرّ شدگی ...
به سکونت فکر می کند
در همین گوشه جاده ای که
صدای دویدن های آدم های آزاد آزارش می دهد .....
شاید زندگی همین باشد .....