از اولین باری که فهمیدم بدنم میزبان شده

چشمانم را بستم

و گفتم اگر سه ماه بیشتر زنده نباشی چه می کنی؟

خودم را در مطب دکتر تصور می کردم

که نگاهی به آزمایشها بکند

بپرسم: بد خیمه؟

بگوید: خیلی پیشرفت کرده ....

 

خودم را می نشاندم جلوی خودم

تحملش را داری؟

 

کسی درونم دعوایم می کرد: چه مرض مهلکیه که بدترین وضع موجود رو تصور کنی؟؟

کسی درونم با آرامش جواب می داد: برای اینکه اگر کمتر از آن شد بتوانم شکر کنم ....

 

هر دو ساکت شدند

چقدر کار دارم ....

چقدر باید درست شوم !

این طور مُردن که آبرو ریزی ست ....

 

دوباره می پرسیدم تحملش را داری؟

هنوز هاله ای از توهم مانع فهم میشد ...

 

گردنبندم را دید و با خنده به پرنده اشاره کرد: آزاد شده؟ ...

گفتم : کاش! ...

نفهمید

نگاهی به آزمایش ها کرد

پرسیدم: بدخیمه؟

گفت الان معلوم نمیشه ...

 

چقدر عرفایی که می فهمیدند زندگیشان دست خداست .... به خدا نزدیک بودند ...

چه خشوعی داشت قلبشان ...

چه حلاوتی داشت روحشان ....

 

اینکه خدا همه مهره ها را بچیند برای موحد شدن ... و در نهایت آدم همه چیز را بفروشد .... ثمنا قلیلا .... دردناک است ....

آدم اینها را فقط در قیامت می فهمد ....

پ.ن: بهشت سوره واقعه را دوست دارم ....

تعریف واقعی یک بهشت است ....