من از حسین سر ....

 

داغی بر دلم میگذارد این روضه 

 

"او می دوید و ....."

 

دلم می خواهد این واو هیچ وقت عطفی نباشد برای جمله بعد ....

هیچ ربطی نداشته باشد برای ادامه ....

 

 

سالهاست ...

هر روز ....

من می دوم .... می کِشم .... می نشینم ..... می بُرم .....

 

معرکه ای بر پاست ....

هر روز .....

هر جا .....

"کل یوم عاشورا ..."

 

و در این "هر" های نه چندان تکراری ....

هر کسی نقشی به عهده می گیرد ....

 

من شمر می شوم ....

شما ح س ی ن ....

 

شما لا حول ولا می خوانید ....

من ....

می نشینم ....

اشک می ریزم پای این روضه ....

و می بُرم ......

 

سالهاست .....

 

لا حول و لا قوه الا بالله ....

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد .....

 

                             بر دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد .......

 

 

 

 

غرّی غیری ......

نگاه می کنم ....

این معرکه جدید را ....

 

اشک از چشمانم با عجز پایین می آید ...

 

یعنی باز هم ؟ ....

 

مثل معتادی که .... با تموم وجود جان می کند .... تا این نا خالصی از درونش برود ...

اما در هر آزمایش .... هنوز اثراتی هست ....

 

مگر نگفتی تبدیل می کنی سیئات رو به حسنات؟

مگر نگفتی محو اثر؟

مگر نگفتی لا تقنطوا ....؟؟

 

چرا ....؟

 

می فهمم چرا ....

 

محرم نزدیک است ....

چند روز فقط مانده به اتمام این چهل روز ....

 

 

به لانه می زنی ....

لانه التهابم ....

بزرگترین گره زندگی ام ..........

 

نمی خواهم ........

 

دنیا را نمی خواهم ...... بی تو .....

 

 

انضمام بین دو شی ء ....

پنج.

 

در بی سنخیتی تام ....

 

کنار پنج نفر از آنها که به وجه تو نظر می کنند ...

میان انبوه انار ها و گل ها 

دست راست در دست راست ....

قَبلتُ می گویم ...

 

که شاید سنخیتی پیدا کنم

با تو

و آنها که دنیا را برایشان آفریدی ...

و اینها که با آنها ... هم ریشه اند  ...

 

 

 

برادر می شوم

با خواهری که

دوستش داری ....

 

 

 

قربه الی الله .....

 

به جز تو درد مرا هیچ کس دوا نکند ....

میان خنده ها و دست زدن هایمان

سرش را می آورد کنار گوشم و می گوید : آن دختره انگار بچگی های توست 

و از ته دل می خندد ...

دخترک را نگاه می کنم ...

می خندم

نه از ته دل ....

از سر عجز ....

از سر فقر ....

از سر تیری که از چله کمان خارج شده ...

از سر آبی که ریخته ....

 

زهر خند می زنم ...

 

دخترکی با کت و دامن سرمه ای و لباس سفیدی که یقه و سر آستین های پفی اش او را از همه متمایز کرده بود می دوید و موهای بافته شده اش پشت سرش تاب می خوردند ...

 

و نگاه من دنبالش می دوید ....

 

یا جامع کل فوت .................

 

جواب همه سوال ها اوست ...

دلگیرم

نمی دانم از دست خودم

یا آنهایی که پشت پرچم قرآن کارهایشان را توجیه میکنند

 - که اینها هم شبیه خودم هستند - 

 

یا آنها که زیر پایی می کشند که دیگران رشد نکنند 

- که اینها هم شبیه خودم اند - 

 

یا آنهایی که می آیند زیر گوشم میگویند

بزرگ فکر نکن ....

 

و من یاد رِمی می افتم .... موش سر آشپز ....

که به موش بودنش راضی نبود و دلش بزرگ شدن می خواست ...

 

دلگیرم

نمی دانم از خودم

یا از آنها که قسم میخورند به جان خدا که اگر امام معصوم بود فلان کار را میکرد

و تو چه میدانی از امام معصوم؟

که من هم نمی دانم

- پس این ها هم مثل خودم هستند -

 

یا از آنها که اگر درست تر بودند اتفاق های ناگوار دنیا نمی افتاد 

- درست مثل من که اگر بلد بودم

خیلی فاجعه ها نمی افتاد

روسری خیلی ها عقب تر نمی رفت

خیلی جاها خیانت نمی شد

و یادمان می ماند که خدایی هم هست ....

اگر من درست تر بودم 

فاجعه ترین اتفاق دنیا این  همه سال تکرار نمی شد... در عین "منتظر نمایی"

اگر من درست تر بودم ...-

 

دلگیرم

نمی دانم از خودم یا ...

 

می دانم

از خودم....

 

درد ِ چمران

سِرّ م ...

و بیزار از این حس نا مطبوع ...

 

نمی توانم لبخند بزنم

حتی نمی توانم آب در دهانم را به بیرون بریزم

 

سرّی .... اختیار آدم را می گیرد ....

در توهم بی دردی غرقی

در حالیکه درونت پر از درد است

آنقدر که هر کسی قیافه ات را ببیند

و لبخند کج ات را

می فهمد که سرّ ی.....

 

یاد دوسال پیش افتادم

می گفتند دنیا مثل مخدر می ماند ....

 سرّت می کند

و تو نمی فهمی که درد داری ....

و نمی فهمی عفونت تمام ات را گرفته ...

 

 

دلم نمی خواهد این سرّ ی را ...

 

در حجم ازدحام ماشین ها ساعت چهار و نیم بعد از ظهر اتوبان چمران

درد کم کم خودش را از لابلای آخرین اثرات آمپول لیدوکایین بیرون کشید ....

 

در آن ترافیک که هیچ کاری ازم بر نمی آمد

حس می کردم محاصره شده ام میان دشمنان

 

یاد پاوه افتادم .... و چمران ....

سوره واقعه می خواند ...

 وَأَمَّا إِنْ کَانَ مِنَ الْمُکَذِّبِینَ الضَّالِّینَ...

 

 

باز این سوال در سرم پرواز می کند که من چه ربطی دارم به قرآن؟

ردش می کنم برود ....

 

درد خودش را به استخوانم رسانده

راضی ام ....

می توانم لبخند بزنم ....

 

 

یا فاطر بحق فاطمه.س ...

اینجا قبلا یک وبلاگ دیگر بودی

وبلاگی که از شهریور 86 - اگر اشتباه نکنم- دل نوشته های من رو درون خودش قاب کرد و به نمایش گذاشت ....

آن وبلاگ ، آخرین دارایی ام بود

از زمانی که همه چیز خوب بود

و یکهو .... نمی دانم چه شد ....

که همه چیز ....

اف ت ضاح شد ....

 

امشب فهمیدم

باید از همانجایی درست کنم

که از همانجا خراب شد ....

 

از همین وبلاگ.