درد ِ چمران
و بیزار از این حس نا مطبوع ...
نمی توانم لبخند بزنم
حتی نمی توانم آب در دهانم را به بیرون بریزم
سرّی .... اختیار آدم را می گیرد ....
در توهم بی دردی غرقی
در حالیکه درونت پر از درد است
آنقدر که هر کسی قیافه ات را ببیند
و لبخند کج ات را
می فهمد که سرّ ی.....
یاد دوسال پیش افتادم
می گفتند دنیا مثل مخدر می ماند ....
سرّت می کند
و تو نمی فهمی که درد داری ....
و نمی فهمی عفونت تمام ات را گرفته ...
دلم نمی خواهد این سرّ ی را ...
در حجم ازدحام ماشین ها ساعت چهار و نیم بعد از ظهر اتوبان چمران
درد کم کم خودش را از لابلای آخرین اثرات آمپول لیدوکایین بیرون کشید ....
در آن ترافیک که هیچ کاری ازم بر نمی آمد
حس می کردم محاصره شده ام میان دشمنان
یاد پاوه افتادم .... و چمران ....
سوره واقعه می خواند ...
وَأَمَّا إِنْ کَانَ مِنَ الْمُکَذِّبِینَ الضَّالِّینَ...
باز این سوال در سرم پرواز می کند که من چه ربطی دارم به قرآن؟
ردش می کنم برود ....
درد خودش را به استخوانم رسانده
راضی ام ....
می توانم لبخند بزنم ....