که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش ....

ذهن آدم باید یک حیاط خلوت داشته باشد

که همیشه نسیم خنکی بپیچد لای فکر های بیهوده ...

ذهن آدم باید یک حیاط خلوت داشته باشد

برای اینکه بتواند نفس بگیرد 

و باز بدود .....

برای اینکه بتواند تمام خستگی اش را همانجا پخش کند 

و دوباره برگردد به زندگی ...

 

مدتها قبل تو حیاط خلوت این ذهن آشفته بودی

اما ماهها و سالهاست

ذهنم می دود و می دود و می دود ...

فکرها گره می خورند به هم

بدل می شوند به میگرن ....

میگراستاپ نفس مصنوعی می دهد ....

بر میگردم ...

و باز می دوم .....

 

مدتهاست ذهنم هر چه می گردد

کسی را ...

چیزی را ...

خیالی را ...

توهمی را ...

پیدا نمی کند که اکسیژن رسان مغز داغ کرده ام باشد ....

مغزم درد می کند ....

 

یادم نمی آید آرامش چه طعمی داشت .......

 

جانی و دلی ... ای دل و جانم همه تو ....

در تدارکند که سورپرایزم کنند

در آستانه سی و یک سالگی ....

وای که فکر کردن به این رقم مرا به جنون می کشاند ....

 

به این فکر میکنم که دیدن چه کسی میتواند شوقم را زنده کند ...

به جز تو .... هیچ کس .....

کاش تو را کادو پیچ می کردند ...

کاش تو را هدیه می آوردند ....

کاش می شد بهشان گفت که دیگر با هیچ چیزی و هیچ کسی ذوق زده نمی شوم ....

 

امروز  این اتفاق عجیب افتاد

شبیه ترین اتفاق به تصورات ذهنی ام ...

که هنوز می گویم .... خدا چقدر می تواند .....

که شاید شروع دفاع خدا باشد ....

اما ...

تصور تو .... تنها تصوری ست که هنوز .... نمی گویم خدا می تواند ....

هنوز دوری ....

دور و محال ....

مثل تمام شدن این خستگی ....

 

کاش تو را هدیه می آوردند ......

از همانجا که رسد درد ... همانجاست دوا ....

شاید ده روزی باشد که به این جمله فکر میکنم

" واقعا فکر میکنی خدا نمی تواند مشکلات تو را حل کند؟"

بعد مشکلاتم را میچینم روی میز ...

بهترین حالتهایی که دلم میخواست اتفاق بیفتد را تصور میکردم

واقعا خدا نمی تواند ؟؟

چرا ......

گرمای ته دلم آرامش میشد به وجودم ...

اما...

به تو که میرسم ...

بهترین حالتهای بودنت ....

...

یعنی خدا نمی تواند ... ؟

...

.......

.........

نمی گویم می تواند ....

دلم گرم نمیشود از آرامش جواب مثبت این سوال .....

سکوت میکنم ...

 

 

آنقدر گره کور دنیای من شده ای که ....

ایمانم را به لرزه میندازی ....

 

هیچ کس نمی داند تو در دنیای من چه معنی ای داری ...

حتی خودت ....

 

من با این گره کور ....

گور را ملاقات میکنم .....

 

#خارج-از-خط

هو اضحک و ابکی ....

آتشنشان بودن

و زیر تل آتش دفن شدن ......

مثل غریق نجات بودن

و غرق شدن .....

مثل دکتر بودن 

و سرطان گرفتن .....

مثل مشاور بودن

و افسرده شدن ......

 

میفهمی؟ ...

هیچ چیز دست تو نیست .....

هیچ چیز دست هیچ کس نیست ‌.....

شاید او .....

درد ....

تنها واژه زهر آلودی ست که در دلم میپیچد ...

 

شاید قیاس خنده داری ست

اما ...

این روزها ....

طعم درد دستهای بسته می دهند ....

طعم سیلی می دهند ...

طعم .... کوچه ی ........

 

این روزها ...

طعم درد می دهند ....

 

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق ......

اول می سوزد ...

آرام آرام شعله میگیرد ....

فرو میریزد ....

این بنای قدیمی .....

 

زیر آوار می مانی

آوار خودت ...

درونت شعله می کشد ...

می سوزی ...

نمی میری اما ....

می سوزی ....

 

و این بیرون .... در هوای آزاد ....

همه پا به پای شعله درون تو ذوب می شوند ...

اشک می ریزند ...

آوار بر میدارند ...

همه ..... ضربان قلبشان با نفس های به شماره افتاده تو تنظیم می شود .....

نفس بکش .....

سیل سیل اشک .... 

تپش تپش بی قراری ....

 

تو آن زیر مانده ای ....

او ... در هوای آزاد ....

 

اما خدا که می داند .... این هوای آزاد .... صد برابر گرفته تر است از هوای تو ....

این هوای آزاد .... همه دی اکسید کربن جگر هایی ست که برای تو می سوزد ....

 

چقدر این صحنه ها آشنا ست خدا ....

آتش می گیرد ...

می ریزد ...

آوار می شود ....

آن زیر می ماند ...

می سوزد ...

و بقیه .... می میرند .... تا تو زنده شوی ....

چقدر این صحنه ها آشناست ...............