که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش ....
که همیشه نسیم خنکی بپیچد لای فکر های بیهوده ...
ذهن آدم باید یک حیاط خلوت داشته باشد
برای اینکه بتواند نفس بگیرد
و باز بدود .....
برای اینکه بتواند تمام خستگی اش را همانجا پخش کند
و دوباره برگردد به زندگی ...
مدتها قبل تو حیاط خلوت این ذهن آشفته بودی
اما ماهها و سالهاست
ذهنم می دود و می دود و می دود ...
فکرها گره می خورند به هم
بدل می شوند به میگرن ....
میگراستاپ نفس مصنوعی می دهد ....
بر میگردم ...
و باز می دوم .....
مدتهاست ذهنم هر چه می گردد
کسی را ...
چیزی را ...
خیالی را ...
توهمی را ...
پیدا نمی کند که اکسیژن رسان مغز داغ کرده ام باشد ....
مغزم درد می کند ....
یادم نمی آید آرامش چه طعمی داشت .......