جانی و دلی ... ای دل و جانم همه تو ....
در تدارکند که سورپرایزم کنند
در آستانه سی و یک سالگی ....
وای که فکر کردن به این رقم مرا به جنون می کشاند ....
به این فکر میکنم که دیدن چه کسی میتواند شوقم را زنده کند ...
به جز تو .... هیچ کس .....
کاش تو را کادو پیچ می کردند ...
کاش تو را هدیه می آوردند ....
کاش می شد بهشان گفت که دیگر با هیچ چیزی و هیچ کسی ذوق زده نمی شوم ....
امروز این اتفاق عجیب افتاد
شبیه ترین اتفاق به تصورات ذهنی ام ...
که هنوز می گویم .... خدا چقدر می تواند .....
که شاید شروع دفاع خدا باشد ....
اما ...
تصور تو .... تنها تصوری ست که هنوز .... نمی گویم خدا می تواند ....
هنوز دوری ....
دور و محال ....
مثل تمام شدن این خستگی ....
کاش تو را هدیه می آوردند ......
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 21:7 توسط کسی که می خواهد نباشد ...
|