یا معین العاجزین ....
هر ثانیه دوبار تکرار می شود
و مرا هل می دهد به سمت فردا
آینده ای مبهم ...
با بلاتکلیفی ای عمیق ...
در زمان هایی که تمام تلاشت را می کنی برای شدن ... و نمی شود ....
و مدام نمی شود ...
زور زدن یک آدم فلج هیچ وقت عصب های بدنش را زنده نمی کند
فقط خودش را خسته تر می کند
و باز .... و باز نشدنی دیگر را حک می کند پای زندگی اش ...
اینکه تو نمی خواهی مرا زجر بدهی برایم یک گزاره حتمی ست
اما نمی فهمم این همه ابهام و این همه نشدن ... پس برای چیست ...
این روزها انگار تازه تازه دارم از خواب عمیق سی سالگی ام بیدار می شوم
و درست مثل بیدار شدن بعد از یک خواب عمیق
زمان و مکان را گم کرده ام ...
جلوی آینه می روم ...
چین و چروک های صورتم کنار ژولیدگی های موهای سفید آزارم می دهد
این من نیستم ......
سعی می کنم خودم را قانع کنم که همه چی خواب بود ....
وحشتناک است و آرزو می کنم کاش الان ها خواب باشد ...
اما بیداری ست ...
و تو باید خو بگیری به آن زن غریبه در آینه
به این روزهای بی ثبات
به آن فردای مبهم ...
مثل کسی که در طول خواب دائما دویده باشد و فریاد زده باشد و گریسته باشد ...
به همان میزان خسته ام ...
دویدن هایم را در خواب دویدم
و حالا برای بلند شدن از این ویلچر لعنتی توانی ندارم...
تمام زندگی را جنگیده ام
با درونم
با بیرونم
و الان خسته از جنگ ... باخته و وا داده .... تازه میفهمم همه چی خواب بود ....
در آن خواب کسانی با من زندگی می کردند
اما الان اینجا را سکوتی در برگرفته در اتاقی که حتی نمیشناسمش ...
چقدر تمام وحشت های زندگی ام یکی یکی دارد رخ می دهد ....
همیشه می ترسیدم از اینکه روزی بیدار شوم
خودم را در آینه ببینم
و نشناسم ...
پ.ن: شاید بشود کتابی نا نوشته ...