شاید ده روزی باشد که به این جمله فکر میکنم

" واقعا فکر میکنی خدا نمی تواند مشکلات تو را حل کند؟"

بعد مشکلاتم را میچینم روی میز ...

بهترین حالتهایی که دلم میخواست اتفاق بیفتد را تصور میکردم

واقعا خدا نمی تواند ؟؟

چرا ......

گرمای ته دلم آرامش میشد به وجودم ...

اما...

به تو که میرسم ...

بهترین حالتهای بودنت ....

...

یعنی خدا نمی تواند ... ؟

...

.......

.........

نمی گویم می تواند ....

دلم گرم نمیشود از آرامش جواب مثبت این سوال .....

سکوت میکنم ...

 

 

آنقدر گره کور دنیای من شده ای که ....

ایمانم را به لرزه میندازی ....

 

هیچ کس نمی داند تو در دنیای من چه معنی ای داری ...

حتی خودت ....

 

من با این گره کور ....

گور را ملاقات میکنم .....

 

#خارج-از-خط