از همین روزها می ترسیدم

در همه زندگی ام از این روزها می ترسیدم

روزهایی که مجبوری و نمی خواهی

انگار که بخواهند به زور سوار قطارت کنند

و تو چشم انتظار کسی هستی که از سالن بیاید

که برگه آزادی ات در دستش است....

وقتی ایمان داری.... که می آید ....

 

همیشه از همین روزها می ترسیدم

از این روزهای ارغوانی رنگ

- که مدتهاست از این رنگ بیزارم -

از این روزهایی داری تسلیم می شوی

تا باد و باران و طوفان کمتر شوند.....

 

از این روزهایی که می نشینی که بگویی باشد .... هر چه شما بگویی ....

بی آنکه حتی ذره ای مطمئن باشی ....

از این روزهایی که مطمئنی هیچ کس نمی تواند پناهت باشد جز تو ....

و فقط در دلم تو را فریاد می زنم ....

که تمامش کنی ..... 

و شرمگینم که طوری زندگی می کنم انگار تویی ندارم .....

 

 

پیراهن یوسف را برادرانش به خون کذب آغشته کردند ....

ولی یعقوب می دانست ....

یعقوب همه چیز را می دانست ........