یک زخم وقتی سطحی باشد خودش خود به خود جوش می خورد

اما اگر عمیق باشد ...

پانسمان که نکنی ... بخیه که نزنی ...

عفونت می کند ...

و الان عفونت تمام جان مرا گرفته ....

همه کار کردم

نشد ...

و الان خستگی ام می شود اشک استیصال ...

که بالاخره چی ...

و میرسم به این گزاره که ... دلم دست توست ...

و تو همین طور ساکت نگاهم میکنی ...

هیچ تغییری نکرده الان من ... با سالها قبل من ....

نمی دانم چطور این زخم را درمان کنم ...

نمی دانم چطور این گره را باز کنم....

نمی دانم چطور این استخوان را از گلو در آورم ....

 

دلم میخواهد این سالهای زندگی را ورق بزنم برود جلو ...

برسد به قسمتی که اثری از این زخم بر جانم نباشد ....

 

من از این جمعه ها زیاد گذرانده ام ...

 

خسته شدم ....

مثل کوهنوردی که در مسیر اورست ....

نه که گم شده باشد ...

خسته شده باشد ...

از نرسیدن .....

 

خسته شدم ...........