به خوابم می آیی ...

تو در خوابم نیستی... ولی هستی ...

تو را نمی بینم ... ولی می بینم ...

و بیداری ام ... پر است از حضور نداشته ات در خواب ....

نیستی و هستی ...

مثل همیشه .... همیشه ی همیشه ....

مثل این دنیای مجاز ....

یک نیستی که هست .....

 

و اصلا نمی فهمم چرا

دقیقا وقتهایی که خیال می کنم تمام شدی

و آخرین زهر های دوست داشتن است که دارد از تنم خارج می شود ....

یکهو و بی هوا

قد علم می کنی ....

و همه کائنات دوباره تو را نشان می دهند .....

 

شده ام مثل بیماری که هر بار به امید سلامتی دارو مصرف می کند ...

و دیگر دارد نا امید می شود

از شفا .......