منکه ملول گشتمی از نفس فرشتگان ....
هولم میدهد به ته دریا
بدم می آید
از این حواس پرتی
از این عدم تعادل
از این دست و پا زدن
لجم میگیرد اصلا ....
صدایت واضح می شود باز
هیاهوی بیرون را نمی شنوم
باز سکوت را شکسته ای
"دلت چه می خواهد"....
یاد دست و پا زدنهایم که می افتم باز لجم میگیرد
ترجیح میدهم بروم به سطح آب و دوباره برگردم پایین
این بار خودم!!
بدون هیچ محرک بیرونی...
و سوال تو ...
دلم را آشوب می کند باز...
دلم نمی خواهد به سوالت فکر کنم
بوی تسلیم می آید...
و من لجم گرفته ....
زیر لب می گویم
جز راست نباید گفت....هر راست نشاید گفت ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 23:33 توسط کسی که می خواهد نباشد ...
|