هولم میدهد به ته دریا

بدم می آید

از این حواس پرتی

از این عدم تعادل

از این دست و پا زدن

لجم میگیرد اصلا ....

 

صدایت واضح می شود باز

هیاهوی بیرون را نمی شنوم

 

باز سکوت را شکسته ای

"دلت چه می خواهد"....

 

یاد دست و پا زدنهایم که می افتم باز لجم میگیرد

ترجیح میدهم بروم به سطح آب و دوباره برگردم پایین

این بار خودم!!

بدون هیچ محرک بیرونی...

 

و سوال تو ... 

دلم را آشوب می کند باز...

 

دلم نمی خواهد به سوالت فکر کنم

بوی تسلیم می آید...

 

و من لجم گرفته ....

زیر لب می گویم

 

جز راست نباید گفت....هر راست نشاید گفت ....