بگو سیب .....
موعظه گرانه نگاهم کرد
"من .... اسماعیلم رو سر بریدم..."
لبخند زدم.ادامه داد ...
"تو هم سر ببر ...."
خنده ام گرفت ...
گریه ام گرفت ...
خنده ام گرفت ...
گریه ام گرفت ...
.
.
مثل هوای آفتابی که باران بیاید ....
سر ببُرم؟!
چند بار ...؟
چند بار سر ببرم راحت می شوم؟
چند بار سر ببرم خدا قبول می کند؟! ....
دلم می خواست بگویم
من چند سالی هست که اسماعیلم را سر بریدم
اما نه مثل تو
نه مثل ابراهیم
که چاقو نبُرد
و اسماعیلت به آغوشت برگردد ...
اتفاقا چاقوی تیزی هم برداشتم
شاهرگ خودم و اسماعیلم را با هم زدم ...
و چاقو بُرید !
بی هیچ شعبده بازی ای
و من و اسماعیلم
هر دو مُردیم ....
و حالا نمی دانم
خدا قربانی تو را قبول کرده که اسماعیلت را به تو پس داد
یا قربانی مرا .... که .....
یا حبیب من لا حبیب له ....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 2:57 توسط کسی که می خواهد نباشد ...
|