کنار آمدم

و این یعنی شروع یک زندگی مسالمت آمیز!

در این اتاق چند در چند

گوشه ای را در نظر گرفتم

همان گوشه ای که گاه و بیگاه کز می کردی

همان گوشه ای که کمی در کمین می نشستی و یک هو ... بی هوا... جنگ را شروع می کردی

خون و خونریزی به پا میشد و باز ...

می رفتی همان گوشه کز می کردی ...

گوشه ای برایت در نظر گرفتم که همین جا زندگی کنی

و برایت قانون هایم را شمردم!

چنگ به پا نکن!!

به محدوده زندگی من تجاوز نکن!!

نگاهم نکن!!

و توقع نداشته باش روزی چند بار برایت آب و غذا بیاورم

فقط با هم زندگی میکنیم!!

همین!

 

کنار آمدم با یاد تو ...

پس از چند سال جنگیدن و به نتیجه نرسیدن

کنار آمدم ...

پس از چند سال تلاش شبانه روزی برای اینکه قلمرو سرزمینم را به دست بگیرم

و نشد....

و همان وقتهایی هم که میشد

من حواسم را پرت می کردم

اما تو همین جا بودی

و همان گوشه کز کرده بودی و زل زده بودی به راه رفتن های من ....

 

کنار آمدم با یاد تو

چون دیگر از جنگ خسته شدم ...

شمشیر و کمان و نیزه و سپر و توپ و تانک و مسلسل را به زمین می اندازم ...

 

باشد

همین جا باش

برای همیشه

و این به معنی هیچ چیز نیست!

 باشد

دوستت دارم

برای همیشه

و این هم به معنی هیچ چیزی نیست!

 

دیگر سعی نمیکنم بیرونت کنم

سعی نمیکنم چشمم را به آن گوشه همیشگی نیندازم که مبادا فیل ام یاد هندوستانش کند ...

میگذارم این فیل همیشه در هندوستان بماند

این طور بیشتر می توانم زندگی ام را ادامه دهم

 

میشوم شبیه فلسطین ...

 

یادش بخیر

سالها پیش میخواندم

"چیز بدی نیست جنگ 

شکست میخورم

اشغالم می کنی ...." 

 

پ.ن : تا الان یاهو داشت جای کسی رو تنگ می کرد یعنی؟!