انکار می کردم

بدون اینکه علمش را داشته باشم

اصلا نمیخواستم بشنوم

چه برسد به باور کردن! ...

از همان وقت بود که بُعد هر چیزی به چشمم آمد

که همین وقت ابعاد این بُعد بعید این طور در نظرم جلوه کرد...

از همان وقتی که شنیدم جهان در حال انبساط است

مثل مولکول های بادکنک که وقتی باد می شود از هم فاصله میگیرند ...

 

و این .... دوری مرا از ماه .... به رخ ام می کشد ....

 

سرما راه پاهایم را میگیرد و به درونم نفوذ می کند

و هراس دارم از اینکه

به قلبم برسد ....

و جهانم منبسط شود ....

منبسط تر ......

و تو دور تر ....

و ماه دور ترِ دورتر .....

 

لعنت به این نظریه های بی پایه

که می خواهد ما را از هم دور کند

اصلا درِ حهانم را قفل می کنم

تو را سخت در آعوش می کشم

شاید از این انبساط صرف نظر کند ....

 

ترجیح می دهم این بادکنک خالی از باد باشد!!