دل یک دله کن
آن سالها
هیچ وقت به آن میز نگاه هم نمی کردم
فکرش را نمی کردم چند سال دیگر بنشینم پشتش
قرار گذاشتم صبح های دوشنبه بروم بنشینم پشت همان میز
و کتاب بخوانم ...
بهش میگفتم اصلا به تو نمیاد عاشق شده باشی
بهش نگفتم ولی نوشته هاش جون نداره
روح نداره
یه سری کلماته کنار هم چیده شده س
گفت ولی به تو میاد !
انگار وسط بازی فوتبال لایی(؟) خورده باشی
حس دروازه بان تیم ایتالیا رو داشتم وقتی خداداد عزیزی بهش گل زد ...
فکر کنم رنگ از رخ م پریده بود
بقیه هم تایید می کردند
آن هم چه تاییدی
انگار این همه سال سر دلشان مانده بود !
به خودم میگفتم عاشق نشدم آخه !
و اصلا نرفتم دنبال حرف خودم که بفهمم عشق یعنی چی....
بعد که از آنجا بیرون آمدیم
فهمیدم ....
چقدر آنجا روحم را می جوید .....
از خودم پرسیدم چرا آخه ؟؟!
خودم .... فقط نگاهم کرد ....
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 18:0 توسط کسی که می خواهد نباشد ...
|