تلالو الماس در دستش همه را به حیرت وا میداشت

کسی دیگر زشتی او را نمی دید

سیاهی صورت و نخراشیدگی صدایش در زیر  نور چند رنگ الماس رنگ باخته بود

و روبرویش پر بود از راه های رنگی رنگی  ....

 

ماجرا همان ماجرای دکمه طلا بود و لباس پاره ....

وقتی تمام شدن کلاس از صندلی جدایم نکرد و آهسته پرسیدم 

" چرا واقعا .... چرا دکمه طلا میاد خودش رو میچسبونه به لباس پاره ؟"

گوشه چشمم خیس بود و دلم .... 
بعض همه سلولهایم را محاصره کرده بود ....

و فقط کافی بود تا نگاهی کند و ببارم ....

گل نرگس .... در دستانم کم کم پلاسیده میشد ...

 

قصه همان است

همان دکمه طلا

که الان شده است الماس در دست ....

گاهی به شوخی گفته بود من نمی دونم کی این الماس رو داده دست من.... بابا ما که اهل این چیزا نیستیم. یکی هم نیست بیاد بگیرتش ازمون ....

و خندیده بود

و نگاه متعجب حضار .... 

و در هم رفتن گره ابرو هایشان ....

و سکوتی سنگین ....

 

و حالا چند روزیست آگهی های روزنامه را که پایین و بالا می کند

می بیند همه جا نوشته اند

"الماسی داریم که واگذار می شود .... "

 

و دلش لرزید ...

و دلم .... لرزید ....

 

اشکم چکید روی گل نرگس
کیف لپ تاپش را که جمع می کرد گفت " چون دکمه طلا .... کریمه .... از آقاییشه .... "

 

تصور زندگی بی الماس ....

بی دکمه طلا ....

مدتهاست از ذهنم پاک شده ....

 

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا ....