هفته ای چند بار از در و دیوار برایم می گویی

" ان الانسان لفی خسر"

و من نمی خواهم باور کنم 

آنچه که آنچه دارد از لای انگشتانم می چکد زمان است ....

زمانِ درس خواندن

زمانِ فعالیت های درست اجتماعی

زمانِ کتاب خواندن

زمانِ ورزش کردن

زمانِ تفریح رفتن

زمانِ دوست داشتن

زمانِ آسودگی از داشتن سلامتی

زمانِ داشتن پدر و مادر

زمانِ حضور آدمهای مهم و عزیز در زندگی

زمانِ سرمایه گذاری برای دهه بعد 

زمانِ بزرگ شدن ....

 

در توهمات گذشته ای که گذشته و آینده ای که نیامده خودم را حبس کرده ام

و از یاد می برم همه چیز در حال گذر کردن است

از یاد می برم هشتم اسفند ماه هزار و سیصد و نود و چهار فقط یک بار اتفاق می افتد

و من نسبت به همین یک بار مسئولیت دارم ....

از یاد می برم همین آدمهایی که حضورشان آنقدر هست که تبدیل شده اند به قانونهای تغییر ناپذیر دنیا

ممکن است چندی دیگر نباشند ....

و من هیچ  کاری نکرده ام برای دوست داشتنم .....

بهشان نگفته ام دوستشان دارم و بودنشان برایم عزیز است ...

برای خوشحالی شان کاری نکرده ام ....

در حالیکه تضمینی وجود ندارد فردا همین ساعت آنها کنارم باشند ....

هیچ تضمینی وجود ندارد که فردا همه چیز سر جای خودش باشد ....

 

خودم را حبس کرده ام در خودم .... 

در "خود" ام ....

و از یاد می برم 

"ان الانسان لفی خسر " ....

 

خودم را حبس کرده ام در شاید و باید ها 

و به وسوسه های خناس لبیک می گویم

آنقدر می گویم تا زمانش بگذرد ....

تا گرفتار حسرت شوم ...

آن وقت بنشینم و حسرت زمان از دست رفته را بخورم

آن وقت بگویم

راست می گفتی

"ان الانسان لفی خسر ...." 

 

باید کاری کرد ........

باید کاری کرد .............

 

 

یار دوست دارد این آشفتگی

کوشش بیهوده بِه از خفتگی ....

 

 

 

 

یا رحمن ....