پناه می برم به تو از قلبی که خاشع نیست ....
همه کارهای انسان از یک باور نشات می گیرد ...
و علت اغلب نتوانستن های انسان باور "نتوانستن" است ...
باور محدود بودن
باور مغلوب بودن
و همین باور انسان را نگه می دارد ..... دستش را بند می کند به اسباب دنیا ....
انگار که این اسباب صاحب ندارند ....
آنکس که باور می کند نا محدودی وجود دارد که باید به آن برسد
نا محدودی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در دست اوست
و مسخر اند تا انسان را به همان نا محدود برسانند
همه چیز برایش شدنی ست
"میزان معنویت خودت را میتوانی با این فرمول بسنجی که چقدر کارها برایت سخت و نشدنی اند؟"
چقدر عجیبیم ما انسان ها ....
انگار پدر میلیاردری داریم که میخواهد تمام انچه دارد را به ما بدهد
حتی همه را میریزد به حساب ما
اما ... ما آمقدر باورش نداریم که نمی رویم پولی از حساب در بیاوریم ....
میلیاردها میلیارد توان و قوه برای "شدن" در ما می سوزد
چون دنیا را
تزاحم دنیا را
تدریج دنیا را باور کرده ایم ....
همه کارهای انسان از یک باور نشات می گیرد ......
یا جامع کل فوت ....