میدانی ....

این روزها فقط منتظرم ....

 

منتظر روزی که آن یک هفته بیاید ....

و همه چیز را تمام کند ....

 

گاهی به سرم می زند در این خرابه را باز کنم

و اجازه بدهم این پروانه 

- که پریدن بلد نیست - 

برود .....

حتی اگر در آتش بیرون از این در بسوزد .....

کسی با استرس درونم می پرسد : بسوزد؟؟....

 

سکوت می کنم ....

می ترسم ....

به بالهای پروانه نگاه می کنم

که از آتش سالهای پیش .... پَرَش خاکستر شد ...

و حالا زمین گیر شده ....

 

این طور که نمی شود ....

چه فایده ای دارد این در این قدر قفل باشد ؟ ....

پروانه باید خودش نخواهد که بسوزد .....

 

می فهمی؟ ....

 

نمی دانم ....

می فهمم که این نوع تفکر اشتباه است

اما نمی دانم کدام نوع تفکر درست است ....