شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست ....
میدانی ....
این روزها فقط منتظرم ....
منتظر روزی که آن یک هفته بیاید ....
و همه چیز را تمام کند ....
گاهی به سرم می زند در این خرابه را باز کنم
و اجازه بدهم این پروانه
- که پریدن بلد نیست -
برود .....
حتی اگر در آتش بیرون از این در بسوزد .....
کسی با استرس درونم می پرسد : بسوزد؟؟....
سکوت می کنم ....
می ترسم ....
به بالهای پروانه نگاه می کنم
که از آتش سالهای پیش .... پَرَش خاکستر شد ...
و حالا زمین گیر شده ....
این طور که نمی شود ....
چه فایده ای دارد این در این قدر قفل باشد ؟ ....
پروانه باید خودش نخواهد که بسوزد .....
می فهمی؟ ....
نمی دانم ....
می فهمم که این نوع تفکر اشتباه است
اما نمی دانم کدام نوع تفکر درست است ....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ ساعت 21:22 توسط کسی که می خواهد نباشد ...
|