حضرت صبر .س .....
هر چه به ذهن داشتم را نوشتم و از آن زمان حسرت نا گفته هایم همراهم است ...
کاش گفته بودم بهشان اینجا هم فرزندی از فرزندان رسول الله (ص) محاصره شده
بین شیعه های خودش
مدعیان شیعه ....
کاش می گفتم ما هم اینجا سردمان است
از نبودن او ....
از فاصله عمیقمان تا خدا ...
از رد پای شیطان روی روزمرگی های هر روزه ....
از جنگ های درون مرزی خودم با خودم ....
کاش می گفتم شما با این لباسها گرم میشوید .... اما .... ما چه طور گرم شویم در این فاصله و دوری از خورشید ....؟
کاش می پرسیدم چه احساسی دارید اگر در یکی از پس کوچه های شهر
در همان زمانهایی که دستانت از سرما به اسلحه چسبیده اما به جنگیدن ادامه می دهی
چون مجبوری
چون باید بجنگی
در همان لحظه هایی که میبینی اطرافت هیچ کدام از هم رزمانت را نمی بینی
و دشمن در چند قدمی ات ایستاده ....
اگر ....
اگر در همان لحظه خشاب تمام کنی .....
چه کار می کنی ؟ .....
کاش می نوشتم که در پس کوچه های درونم خشاب تمام کرده ام ....
هیچ رزمنده ای پر نمی زند ....
و دشمن ....
با خنده های آتشینش ....
دلم را به آتش می کشد ....
و من .... ترجیح میدهم بمیرم .... اما دستش به من نرسد ....
دستش به امام درونم نرسد ...
کاش می نوشتم که روزگارمان عجیب شبیه هم است ....
من تو را با این لباسها " ها " می کنم ....
تو مرا با دعاهایت ....
اما فقط نوشتم دعایمان کن ....
پر از نا گفته هایم
پر از انتظار
در این پس کوچه های ویران شده ...
بدون خشاب ....
امام درونم را فریاد می زنم ....